پرش به محتوای اصلی

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحه 328

پدیدآورندگان:

ص۳۲۸
اصلًا حرفش را نزن ! آنجا بود كه پادشاه خشمگين شد و تأسّف خورد و به طرف كسانش برگشت در حالى كه غمگين و در كار او مىانديشيد ؛ زنى داشت از ازرقيان كه او را دوست مىداشت و هرگاه پيشامدى مىشد ، در كارها با او مشورت مىكرد . همين كه در جايگاه نشست به دنبال آن زن فرستاد تا دربارهء آن صاحب زمين با وى مشورت كند ، زن چون از در درآمد آثار خشم را در چهرهء وى مشاهده كرد ، گفت : اى پادشاه ! چه چيز شما را ناراحت كرده است ، به حدى كه پيش از اقدام به كارى آثار خشم در سيماى شما پيداست ؟ پادشاه ماجراى زمين و گفتگوى خودش را با صاحب زمين براى او نقل كرد . آن زن گفت : اى پادشاه ! كسى به چنين چيزى اهميّت مىدهد كه توان تغيير و انتقام را نداشته باشد و اگر تو نمىخواهى او را بى دليل بكشى من كار او را يكسره مىكنم و زمين او را با دليلى به نفع تو كه بهانه‌اى در نزد مردم داشته باشى در اختيار تو قرار مىدهم . پرسيد : چه كار مىكنى ؟ زن گفت : اقوامى از كسان مرا از ازرقيان به دنبال او بفرست تا او را نزد من بياورند و بر ضدّ او در نزد شما گواهى دهند كه از آيين تو دست برداشته است ، پس كشتن او بر شما روا شده و زمين را از دست او مىگيريد ! پادشاه گفت : پس همين كار را بكن ! امام عليه السلام فرمود : « وى يارانى از ازرقيان داشت كه بر اساس دين خود كشتن رافضيان از مؤمنين را جايز مىدانستند . پس به دنبال گروهى از ازرقيان فرستاد ، آمدند و آن زن دستور داد كه در نزد پادشاه بر ضد او گواهى دهند كه از آيين پادشاه سرپيچى كرده است آنها گواهى دادند كه