جاى خودش برگشت و زيد سوگند ياد كرد كه به پدرم كار نگيرد و با او دشمنى نورزد و برگشت . زيد همان روز به سراغ عبدالملك بن مروان رفت و بر او وارد شد و گفت : از نزد جادوگر دروغگويى پيش تو آمدهام كه سزاوار نيست او را به حال خود واگذارى ! و آنچه ديده بود براى او نقل كرد ، عبدالملك به كارگزار مدينه نوشت : محمّدبن على عليهما السلام را دست بسته نزد من بفرست ! و به زيد گفت : اگر مصلحت بدانى كشتن او را به تا واگذارم ، تا او را بكشى ؟ زيد گفت : آرى .
مىگويد : همين كه نامهء عبدالملك به دست فرماندار مدينه رسيد ، در جواب نوشت : يا اميرالمؤمنين ( ! ) اين نوشتهء من از باب مخالفت با شما نيست و من فرمان شما را رد نمىكنم ، بلكه مصلحت ديدم كه در اين نامه براى شما خيرخواهى و دلسوزى كرده باشم ! به راستى اين مردى كه هدف شماست امروزه در روى زمين كسى پاكدامنتر ، پارساتر و پرهيزگارتر از او نيست ، او چون در محراب خود قرائت ( قرآن ) مىكند پرندگان و درندگان مجذوب صداى او مىشوند ، قرائتش همانند مزامير داوود است و او داناترين و دل رحمترين مردم و از همه كس كوشاتر و عابدتر است و من براى اميرالمؤمنين ( ! ) تعرّض به او را نمىپسندم :
« إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ » .
« 1 »
همين كه نامه به دست عبدالملك رسيد ، از اين كه والى مدينه او را نهى كرده بود شادمان شد . و دانست كه او را خيرخواهى كرده است و زيدبن
هامش
( 1 ) - رعد / 11 : همانا خداوند سرنوشت هيچ قوم و ملتى را تغيير نمىدهد مگر اينها تغييراتى در خود ايجاد نمايند .