با ما بيائيد !
همين كه از خانه بيرون كرد ، پدرم فرمود : يا زيد ! همراه تو چاقويى است كه پنهان كردهاى ، اگر بر تو بنمايانم كه اين چاقويى كه از من پنهان داشتهاى به زبان آيد و گواهى دهد كه من از تو سزاوارتر به اين حقّم آيا از من دست خواهى برداشت ؟ زيدبن حسن گفت : آرى ، و سوگند ياد كرد ، پس پدرم فرمود : اى چاقو به اذن خدا سخن بگو ! چاقو از دست زيدبن حسن جست و به زمين افتاد ، سپس گفت : يا زيد تو ستمگرى ! و محمّد برادرت از تو سزاوارتر و شايستهتر است و اگر خوددارى نكنى هر آينه تو را خواهم كشت ، زيد با شنيدن اين سخن بى هوش به رو در افتاد !
پدرم دست او را گرفت و او را بلند كرد و فرمود : يا زيد ! اگر اين سنگى كه روى آن ايستادهايم حرف بزند ، مىپذيرى ؟ گفت : آرى . پس سنگى كه زير پاى زيد بود چنان به شدت تكان خورد كه نزديك بود بشكافد ولى آن قسمت كه زير پاى پدرم بود نجنبيد ! سپس گفت : يا زيد تو ستمكارى در حالى كه محمّد عليه السلام به اين امر از تو سزاوارتر است ، بنابراين از او دست بردار و اگر نه تو را خواهم كشت .
زيد با شنيدن اين سخن از خود بى خود شد و برو در افتاد . پس پدرم دست او را گرفت و از جا بلند كرد . سپس گفت : يا زيد ! اگر اين درخت سخن بگويد و نزد من بيايد ، آيا دست بر مىدارى ؟ گفت : آرى . پدرم درخت را طلبيد ، درخت در حالى كه زمين را مىشكافت آمد تا روى آنها سايه افكند . سپس گفت : يا زيد ! تو ستمگرى و محمّد عليه السلام به اين امر از تو سزاوارتر است ، از او دست بردار و اگر نه تو را مىكشم ! زيد با شنيدن سخت درخت از خود بى خود شد و پدرم دست او را گرفت و درخت به
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 203
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٢٠٣