زيد را آوردند ، پدرم فرمود : يا زيد واى بر تو ! چقدر سنگين است بر من آنچه تو كردى و آنچه بر تو مىگذرد !
همانا من درختى را كه ما از آن درختيم به خوبى مىشناسم ولى اين چنين مقدر بوده است پس واى به حال كسى كه خداوند به دست او شرّى را اجرا كند ! پس اسبى را براى او ( پدرم ) زين كردند و پدرم بر مركب سوار شد ، و در حالى پياده شد كه بدنش آماس كرده بود !
پس دستور داد برايش پارچههاى كفن آماده سازند و در بين آنها جامههاى سفيدى بود كه در آنها احرام بسته بود و فرمود : آنها را نيز در پارچههاى كفنم قرار دهيد ! و سه روز زنده ماند ، و سپس درگذشت . و همان زين نزد آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم آويخته است .
پس از آن حضرت ، زيدبن حسن چند روزى زنده ماند ولى دردى بر او عارض شد كه پيوسته او را مىآزرد و به زمين مىخورد و نماز را ترك كرد تا از دنيا رفت . « 1 »
11 - از جابربن عون نقل كرده است مىگويد : اسماء بن خارجهء فزارى بر عمربن عبدالعزيز وارد شد ، روزى كه مردم با او بيعت كردند و اين اشعار را خواند :
سزاوارترين مردم به حق از نظر پيشينه
او شايستهتر است كه فردى لايق به
امر و نهى باشد ، براى اين كه ديگران را
سرپرستى كند او سزاوار مىباشد
هامش
( 1 ) - بحارالأنوار : 46 / 329 و 330 .