مرد دنباله روى اوست . شما از فرمان حاكم سرپيچى كنيد و از من اطاعت كنيد و به خاطر او به بازار برويد و حاجت او را برآورده سازيد و اگر نه به خدا سوگند كه من شما را از هلاكت در امان نمىبينم !
مىفرمايد : دروازه را گشودند و به جانب پدرم به بازار رفتند و نيازمنديهاى او را فروختند و وارد شهرشان شدند . فرماندار عملكردِ مردم را براى هشام نوشت و از ماجراى پيرمرد او را آگاه ساخت ! پس هشام به فرماندار مَدْيَن دستور داد كه پيرمرد را به نزد او منتقل كنند ولى او در بين راه از دنيا رفت - خدا از او راضى باد - ! « 1 »
6 - مجلسى از تفسير قمى از عمر بن عبداللَّه ثقفى نقل كرده ، مىگويد :
هشام بن عبدالملك ابوجعفر امام باقر عليه السلام محمّد بن على زين العابدين عليهما السلام را از مدينه به جانب شام بيرون برد و خود در همه جا با او فرود مىآمد و با او در مجالس مردم همنشين مىشد ، در آن ميان كه امام عليه السلام نشسته بود و جمعى از مردم در نزد او و مسائلى را از او مىپرسيدند ، ناگهان ديد نصارا وارد كوهى مىشوند كه در آنجاست .
فرمود : اين مردم را چه شده است ؟ آيا امروز عيد است ؟ گفتند : نه يابن رسول اللَّه ! ولى همه ساله آنها در چنين روزى نزد عالمى كه در اين كوه است مىروند و او را بيرون مىآورند و آنچه مىخواهند و هر چه براى آنها در طول سال اتفاق مىافتد از او مىپرسند !
ابوجعفر عليه السلام پرسيد ؛ آيا او دانشمند است ؟ گفتند : او از داناترين مردمان است ، او اصحابِ حواريون عيسى عليه السلام را درك كرده است .
فرمود : زود باشيد تا ما هم نزد او برويم ؟ گفتند : يابن رسول اللَّه اين به
هامش
( 1 ) - قصص الأنبياء : ص 144 و 145