تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
مگر نگفتى كه از علماى ايشان نيستى ؟ ابوجعفر عليه السلام فرمود : بلكه من گفتم از جاهلان آن‌ها نيستم . نصرانى گفت : باز هم من بپرسم يا تو مىپرسى ؟ ابوجعفر فرمود : تو بپرس ! گفت : اى گروه نصارا به خدا سوگند از او مسأله‌اى را خواهم پرسيد كه او درماند چنانچه دراز گوش در گل فرو رود ! امام عليه السلام فرمود : بپرس ! گفت : بگو ببينم ! مردى كه با زنى نزديكى كرده و او دو پسر را هم زمان حامله شده و زاييده است هر دوى آنها در يك ساعت مرده‌اند و در يك ساعت در قبر به خاك سپرده شده‌اند ولى يكى از آنها صد و پنجاه سال عمر كرده و ديگرى پنجاه سال ، آنها كيستند ؟ ابوجعفر عليه السلام فرمود : آن دو نفر عزير و عزره بودند كه مادرشان همانطور كه گفتى به آنها حامله شد و چنانچه گفتى آنها را به دنيا آورد و عزره و عزير زندگى كردند و سى سال عزره با عزير زندگى كرد سپس عزير را خداوند صد سال ميراند و عزره بود و زندگى مىكرد سپس عزير را خدا برانگيخت و با عزره بيست سال زنده بودند . نصرانى گفت : اى تودهء نصارا من كسى را داناتر از اين مرد هرگز نديده‌ام . هيچ حرفى را تا وقتى كه اين مرد در شام است از من نپرسيد ، زود مرا برگردانيد ! او را به غار خودش برگرداندند و مردم نصارا با ابوجعفر برگشتند ! « 1 »

ماجراى امام با مردم روزگار

1 - صدوق از هشام ابن معاذ نقل كرده است ، مىگويد : از زمانى كه
هامش
( 1 ) - بحار الأنوار : 46 / 313
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 189 | الشيخ عزيز الله عطاردي / عطائى