بود كه آن پيرمرد را بگيرند و در چالهاى دفن كنند و آنها نيز چنين كردند و او را بردند و نيز به كارگزار خود به مدينه نوشت كه پدرم را به وسيلهء غذا يا نوشيدنى زهرآلودى مسموم كند كه هشام از دنيا رفت و به اين آرزو نرسيد ! » « 1 »
5 - راوندى از ابوبصير نقل كرده است كه امام صادق عليه السلام فرمود :
« هشام ابن عبدالملك به دنبال پدرم فرستاد و او را به شام بردند ، همين كه بر وى وارد شد ، گفت : اى ابوجعفر ! به دنبال تو فرستادم تا مسألهاى را از تو بپرسم كه صلاح نبود از كس ديگرى آن را سؤال كنم و سزاوار نبود كه جز يك مرد از اين مسأله آگاه شود .
پدرم به وى گفت : اميرالمؤمنين ! از هر چه دوست دارد بپرسد اگر دانستم كه پاسخ مىدهم و اگر ندانستم مىگويم : نمىدانم و راستى براى من شايستهتر است .
هشام گفت : به من بگو كه آن شبى كه على ابن ابطالب عليه السلام را كشتند ، كسانى كه دور از آن شهرى بودند كه على عليه السلام را آنجا كشتند از كجا فهميدند ؟ و نشانى و اطّلاع مردم چه بود ؟ و بگو ببينم در قتل آن حضرت عبرتى براى ديگران بود يا نه ؟
پدرم در پاسخ وى فرمود : چون شب قتل على صلوات اللَّه عليه فرا رسيد ، هيچ سنگى را از روى زمين برنداشتند مگر زير آن خون تازه ديدند تا وقت طلوع فجر و شبى هم كه هارون برادر موسى عليه السلام از دنيا رفت همين اتفاق افتاد و همين طور بود شبى كه در آن يوشع بن نون را
هامش
( 1 ) - دلائل الإمامه : ص 104 - 109 .