عمربن عبدالعزيز وارد مدينه شد من همنشين او بودم ، دستور داد منادى وى صدا زند : هر كه حقى از كسى دارد و يا ستمى به او شده است بايد از اين در بيايد ! پس محمّد بن على يعنى باقر العلوم عليه السلام آمد . و غلام وى مزاحم وارد شد و گفت : محمّدبن على عليهما السلام درِ منزل است ؟ خليفه گفت :
مزاحم ! او را وارد كن ! مىگويد : امام عليه السلام وارد شد در حال كه عمربن عبدالعزيز اشكِ چشمانش را پاك مىكرد .
محمّد بن على عليهما السلام فرمود : « اى عمر ! چرا گريه مىكنى ؟ » هشام عرض كرد : يابن رسول اللَّه ! او را فلان مطلب گرياند : محمّد بن على عليهما السلام فرمود :
« يا عمر ! دنيا بازارى است كه بعضى از آنجا با چيزى بيرون مىشوند كه به حال آنها سودمند است و بعضى بيرون شدند در حالى كه به زيان آنها بود ! و بسا قومى كه آنها را زيان رساند همانند آنچه را كه ما در آن بسر مىبريم تا اينكه مرگ به سراغ آنها آمد و ايشان را فرا گرفت و آنها افسرده و ملامت زده از دنيا بيرون رفتند ! چرا كه آنان نه چيزى را كه گروهى در آخرت مىپسنديدند و نه چيزى را كه جمعى از بهشت نمىپسنديدند ، برگرفتند ؛ آنچه را كه آنها جمع كردند و جمعى از كسانى كه آنها را نمىستودند ما بين خود تقسيم كردند و رفتند نزد كسى كه عذر آنها را نمىپذيرد .
به خدا سوگند كه ما سزاواريم به آن عملى كه همواره بر ايشان رشك مىبريم و در آن اعمال با ايشان موافقيم بنگريم و به آن اعمالى كه ما نسبت به ايشان بيمناكيم توجه كنيم و از آنها خوددارى نماييم . بنابراين از خدا بپرهيز و در دلت دو چيز را داشته باش : ببين دوست دارى وقتى كه به درگاه پروردگارت مىروى چه كسى همراه تو باشد ؛ پس او را
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 190
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٩٠