تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
كشتند و همچنين شبى كه عيسى بن مريم عليه السلام را به آسمان بردند ، و همين طور شبى كه در آن شب امام حسين عليه السلام كشته شد ! هشام با شنيدن اين سخنان چهره در هم كشيد و رنگ صورتش تغيير كرد و خواست به پدرم حمله كند ! پدرم گفت : يا اميرالمؤمنين ! به مردم واجب است كه از رهبرشان اطاعت كنند و صادقانه خيرخواه او باشند و آنچه باعث شده است كه من سئوالات اميرالمؤمنين [ ! ] را پاسخ دهم ، آگاهى من به وجوب اطاعت از اوست و بنابراين اميرالمؤمنين [ ! ] بايد خوش بين باشد ! هشام پس از شنيدن سخنان پدرم گفت : به من عهد و پيمان الهى را بده كه اين حديث را تا وقتى كه من زنده‌ام به كسى نگويى ! پدرم عهد و پيمانى را كه او مىخواست داد . سپس هشام گفت : هر وقت خواستى نزد خانوادهء خود برگرد ! پس پدرم از شام به قصد حجاز بيرون شد و هشام پيكى را فرستاد و به همراه او نامه‌اى به تمام كارگزارنش در بين دمشق تا يثرب ( مدينه ) فرمان داد كه به پدرم چيزى از شهر خودشان ندهند ، و در بازارهايشان به او چيزى نفروشند و اجازه ندهند تا به حجاز مىرسد با اهل شام ارتباطى برقرار كند ! همين كه با جمعيتى كه همراهش بودند به شهر مدين رسيد ، برخى از آنها آمدند و گفتند كه آذوقهء ما تمام شده است و اين مردم از رفتن ما بازار مانع مىشوند و در دروازهء يثرب را بسته‌اند ! پدرم پرسيد : چنين كرده‌اند ؟ آب وضو بياوريد ؟ آب آوردند و وضو گرفت سپس به غلام خويش تكيه كرد ، بالاى كوه رفت تا به قلّه‌ى كوه رسيد ، رو به قبله ايستاد