و دو ركعت نماز خواند و سر پا ايستاده رو به شهر كرد ، با صداى بلند ندا داد و گفت :
« وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ : يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ وَ لا تَنْقُصُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ إِنِّي أَراكُمْ بِخَيْرٍ وَ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ مُحِيطٍ ، وَ يا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ ، بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ »
« 1 »
سپس دست خود را روى سينهاش گذاشت و با صداى بلند صدا كرد :
به خدا سوگند منم بقيّة اللَّه و به خدا منم بقيّةاللَّه !
مىفرمايد : در بين مردم مَدين پيرمرد سالخوردهاى بود كه سن زيادى از او گذشته بود و تجربهها آموخته بود و كتابها خوانده بود ، مردم مدين او را به خير و صلاح مىشناختند همين كه صدا را شنيد به كسانش گفت :
مرا بيرون ببريد ! آوردند و وسط شهر گذاشتند ، مردم به اطراف او جمع شدند ، رو به مردم كرد و گفت : اين چه صدايى بود كه من از بالاى كوه شنيدم ؟ گفتند : مردى مىخواست وارد بازار شود به فرمان حاكم او را مانع شدند و بين بازار و خواستههاى او فاصله انداختند .
پيرمرد گفت : شما از من اطاعت مىكنيد ؟ گفتند : خدا شاهد است كه آرى .
گفت : قوم صالح عليه السلام تنها يك نفر از ايشان ناقه را پى كرد ولى همهء آنها به خاطر اينكه به عمل او راضى شدند ، عذاب ديدند و اين مردى است كه جاى شعيب عليه السلام ايستاده است همانند نداى شعيب عليه السلام ندا مىدهد و اين
هامش
( 1 ) - هود / 84 تا 86 : برادرشان شعيب را سوى مدين فرستاديم . . . بقية اللَّه براى شما بهتر است اگر ايمان داشته باشيد .