نمىكنيم . و هيچ حرمتى نداريد تا شما پشت چهارپايانتان گرسنه بميريد و چهارپايانتان زير پاى شما بميرند ، پدرم آنها را موعظه كرد ولى آنها بيشتر درشتى كردند . پس پدرم پا از ركاب خالى كرد و به من فرمود :
جعفر تو در جاى خودت باش و حركت نكن ! خود به قلّهى كوه بالاى مدين رفت در حالى كه مردم نگاه مىكردند ببينند او چه مىكند !
همين كه بالاى كوه رسيد رو به سمت شهر كرد و انگشتان خود را در گوشها گذاشت و ندا داد :
« وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً
. . .
بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ . . . »
« 1 »
به خدا سوگند كه ما بقيّة اللَّه در زمين او هستيم . پس خداى تعالى فرمان داد : باد سياه تيرهاى وزيدن گرفت و صداى او را برد و به گوش مردان و زنان و كودكان و كنيزان رساند و هيچ كس از مردم مَدْيَن نماند ، مگر از ناراحتى بالاى بام رفت از جمله كسانى كه بالاى بام رفته بودند پيرمرد سالخوردهاى بود ، همين كه نگاهى به سمت كوه كرد با صداى بلند فرياد زد : اى مردم مَدْيَنْ از خدا بترسيد كه او در جايى ايستاده است كه شعيب در وقتى كه به قوم خود نفرين كرد ، ايستاده بود و اگر دروازهء شهر را به روى او باز نكنيد عذاب بر شما نازل خواهد شد و آنكه بيم مىدهد معذور است ! پس دروازه را باز كردند و ما را پياده نمودند و كارگذار آنها تمام اين خبرها را به هشام نوشت ، پس از آن روز دوم از مَدْيَنْ به جانب مدينه حركت كرديم و هشام به كارگزاران خودش نوشته
هامش
( 1 ) - هود / 84 تا 86 : و به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم . . . بقية اللَّه براى شما اگر ايمان به خدا و دستورات او داشته باشيد ( هر چه كم و اندك باشد ) بهتر است .