تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
او را به عنوان ميهمان پذيرفت و دنبال فرزندان و نوادگانش فرستاد ، در حالى كه آنها پير شده بودند و عزير جوان بود ؛ در سن بيست و پنج سالگى و او خود از عزره نام مىبرد و مىگفت : من جوانى را آشناتر از تو به عزير سراغ ندارم . بنابراين آيا تو از اهل آسمانى يا از مردم زمين ؟ عزير به برادرش گفت : من عزيرم خداى تعالى بر من به خاطر حرفى كه زدم خشم گرفت ؛ و مرا صد سال ميراند پس مرا دوباره زنده كرد تا بدين وسيله بر يقين مردم افزوده شود كه خداوند بر هر كارى تواناست . و اينك الاغ من و خوراك و آشاميدنيم كه از نزد شما با خود بردم همه را خداوند به قدرت خود به من بازگرداند . پس خداوند او را پنجاه سال تمام در بين مردم زنده نگاه داشت و سرانجام خداوند او و برادرش را در يك روز قبض روح كرد . عالم نصارا پس از شنيدن پاسخ از جا بلند شد و همگى با او به پا خاستند و گفت : شما داناتر از مرا آورده‌ايد و او را بين خودتان نشانديد تا آبروى مرا ببرد ! مسلمانان مىدانستند كه او به علوم ما احاطه دارد ولى در نزد او چيزى است كه ما احاطه نداريم ! به خدا سوگند كه ديگر با شما حرف نمىزنم و اگر سالى زنده باشم براى شما جلوس نخواهم كرد ، پراكنده شويد ! در آن حال پدرم جاى خودش نشسته بود . آن مرد خبر را براى هشام برد ، پس ناگهان فرستادهء هشام جايزه‌اى آورد و فورى دستور داد ما را به مدينه بازگردانند ، ديگر ما در شام نمانديم . مردم شام همچنان دربارهء ماجراى بين پدرم و عالم نصارا حيرت زده بودند كه ما نمانديم و سوار بر مركبمان برگشتيم ، پيش از ما نامهء هشام به فرماندار مَدْيَنْ - وقتى كه ما بين راه بوديم - رسيده بود . به
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 181 | الشيخ عزيز الله عطاردي / عطائى