به حال مرگ برد سپس او را برانگيخت و در نهايت همان عزير دوگانه از دنيا رفت ! مرد نصرانى با خشم گفت : به خدا سوگند كه يك كلمه با تو حرف نخواهم زد ( رو به مردم گفت : ) و تا دوازده ماه ديگر چهرهء مرا نخواهيد ديد در حالى كه اين شخص را نزد من آورديد ! و از جا بلند شد و رفت . » . « 1 »
4 - از عمارةبن زيد واقدى نقل كرده است ، مىگويد : سالى از سالها هشامبن عبدالملكبن مروان به حج رفت كه در همان سال محمّدبن علىّ الباقر عليهما السلام با پسرش جعفر به حج رفته بودند ، جعفر عليه السلام در يكى از سخنرانى هايش فرمود :
« سپاس خدا را كه محمّد صلى الله عليه و آله و سلم را به حق به پيامبرى برانگيخت و ما را به وسيلهء او گرامى داشت پس ماييم برگزيدگان خدا بر خلق و منتخبان او از ميان بندگانش ، بنابراين خوشبخت كسى است كه از ما پيروى كند و نگونبخت كسى است كه با ما مخالفت ورزد .
برخى از مردم كسانى هستند كه مىگويند دوستدار ما هستند در حالى كه دشمنان ما و همنشينان و ياران ايشان را دوست مىدارند ، چنين كسى سخن پروردگار ما را نشنيده و به آن عمل نكرده است . » .
سليمةبن عبدالملك ماجرا را به اطلاع برادرش رساند ولى او مزاحم ما نشد . تا اين كه او به سمت دمشق بازگشت و ما به مدينه برگشتيم ! نامهاى به كارگزار مدينه نوشته بود كه پدرم را دستگير و مرا با او به شام ببرند .
از اين رو ما را بردند ، همين كه وارد دمشق شديم ، تا سه روز خودش را از
هامش
( 1 ) - دلائل الامامه : ص 101 و 102 .