خواست به آن حضرت بد گفت و او را سرزنش كرد و چون ساكت شد حاضران يكى يكى رو به آن حضرت كردند و او را سرزنش كردند تا آخرين نفر . و همين كه آنها ساكت شدند ، فرمود :
« اى مردم ! به كجا مىرويد ، شما را چه هدفى است ؟ خدا اوّلين فرد شما را به وسيله ما هدايت كرد و آخرين فرد شما به وسيله ما پايان مىگيرد .
اگر شما يك سلطنت موقت و گذرا داريد ، ما هم سلطنتى موعود داريم كه پس از آن سلطنتى نيست ، زيرا مائيم اهل عاقبتى كه خداوند مىفرمايد :
« وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ »
« 1 »
هشام پس از شنيدن سخنان امام عليه السلام دستور داد او را به زندان بردند ، چون به زندان رفت ، سخنانى گفت كه كسى در زندان نماند مگر سخن او را به جان پذيرفت و به او دل بست زندانبان نزد هشام آمد و گفت : يا اميرالمؤمنين ( ! ) من از اهل شام نسبت به شما نگرانم كه مبادا بر شما بشورند و تو را از مقامى كه دارى جدا كنند ! و گزارش امام عليه السلام را به او داد .
هشام دستور داد او را با يارانش به همراه پيكى به مدينه بازگردانند و فرمان داد كه بازارهاى بين راه را به روى آنها ببندند و خوراك و خواربار به آنها ندهند ، سه شبانه روز رفتند و غذا و آبى نيافتند تا به مَدْيَنْ رسيدند كه شهر را به روى آنها بستند ياران حضرت از گرسنگى و تشنگى شكايت كردند ، امام عليه السلام بالاى كوه مُشْرِف به شهر با آواز بلند فرمود : « اى مردم شهرى كه مردمانش ستمگرند ، منم آن بقيّةاللَّهى كه
هامش
( 1 ) - اعراف / 138 : عاقبت ( پيروزمندانه ) از آنِ پرهيزگاران است .