ما پنهان كرد .
روز چهارم به ما اجازهى ورود داد ، ديديم روى تخت سلطنتى نشسته و سربازان و نديمانش در دو سمت او با اسلحه سرپا ايستادهاند و زينهاى اسبان در برابر او و بزرگان قومش تيراندازى مىكردند ، همينكه پدرم وارد شد و من پشت سر او ، همچنان ما را به خود نزديك مىكرد تا مقابل او قرار گرفتيم و اندكى نشستيم ، رو به پدرم كرد و گفت : اى ابوجعفر ! اگر مايلى با بزرگان قومت تيرى به هدف بزن ! منظورش اين بود كه به پدرم بخندند با اين تصوّر كه پدرم نمىتواند به خاطر سالخوردگىاش تيرى به هدف بزند و از اين بابت دلش آرام مىگيرد !
پدرم عذر خواست و فرمود : من پير شدهام اگر صلاح است مرا معاف داريد ، ولى او نپذيرفت و گفت : به خدايى كه مرا به وسيلهى دين خود و پيامبرش گرامى داشته است ، نمىشود . سپس به يكى از بزرگان بنى اميّه اشاره كرد كه كمانت را به او بده ! پدرم كمان را از او گرفت و تيردان را از او ستاند و تيرى در چلّهء كمان گذاشت و به وسط هدف زد و در آن فرو رفت ، سپس دومين تير را انداخت روى تير اوّل خورد و تا دسته تير را شكافت ، پس از آن تيرهاى پياپى را پرتاب كرد تا نه تير كه به درون هم رفتند ، هشام داخل مجلس خود نگران بود ، نتوانست خودش را نگاه دارد و گفت : اى ابوجعفر ! خوب تيراندازى كردى ! تو تيراندازترين عرب و عجمى ، تو فكر كردى پير شدهاى ، هرگز ! سپس از گفتهء خود و با كنيه صدا زدنش او را پشيمان شد در حالى كه از هيچ كس در مدت خلافتش به كنيه نام نبرده بود .
پس مدتى سر به زير انداخت و داشت فكر مىكرد و پدرم در مقابل او
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 174
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٧٤