ندا مىدهد : بايد سرور عابدان بپاخيزد ! پس علىّبن حسين عليهما السلام بر مىخيزد . و براى علىّبن حسين عليهما السلام فرزندى به دنيا مىآيد به نام محمّد عليه السلام هر گاه او را ديدى سلام مرا به او برسان ! و بدان كه پس از ديدنت او را مدّت كمى زنده خواهى بود . » از اين رو جابر پس از آن زياد زندگى نكرد و درگذشت رضى الله عنه . و اين داستان اگر چه يك فضيلت است ولى بسيار بزرگ و برابر مناقب زياد مىباشد . « 1 »
آنچه در شام بر امام عليه السلام گذشت
1 - كلينى از ابوبكر حضرمى نقل كرده است ، مىگويد : چون امام باقر عليه السلام را به شام نزد هشامبن عبدالملك بردند و به جلوى دربار او رسيد هشام به اصحاب خود و حاضران از بنى اميّه سفارش كرد همين كه ديديد من محمّدبن على عليهما السلام را سرزنش كردم و باز ايستادم شما هر كدام رو به او كرده و او را سرزنش كنيد .
سپس اجازهء ورود داد ، چون ابوجعفر عليه السلام بر وى وارد شد با دست به همه اشاره كرد و سلام داد و همه را در سلام شريك كرد سپس نشست و هشام بيشتر خشمگين شد كه چرا به عنوان خليفه به او سلام نداد ، و بدون اجازه او نشست ، از اين رو خطاب به آن حضرت او را به باد انتقاد گرفت و در ضمن گفت : محمّدبن على ! هميشه فردى از شما بين مسلمانان تفرقه مىاندازد و مردم را به ( رهبرى ) خود فرا مىخواند و از روى جهالت گمان دارد كه او پيشوا و امام مسلمانان است ! هر چه
هامش
( 1 ) - مطالب السّؤول : ص 81 .