عبداللَّه دامن كشان آمد .
فرمود : « اى عبداللَّه ! تو كسى هستى كه گفتى : به چه چيز محمّدبن علىّ بر من برترى دارد ؟ ! در حالى كه محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و علىّ عليه السلام پدران او ، پدران من هم هستند . »
سپس فرمود : « جابر ! گودالى را بكن ! و آن را پر از هيزم درشت كن ! و برافروزان ! »
جابر مىگويد : طبق دستور عمل كردم ، همين كه امام عليه السلام آتش را فروزان ديد ، رو به آتش آمد پس ( رو به عبداللَّه ) فرمود : « اگر تو چنانى كه تصور مىكنى وارد آتش شو ، هرگز تو را زيان نرساند ! » پس آن مرد ( عبداللَّه ) ساكت ماند ، و امام عليه السلام رو به من لبخندى زد و سپس فرمود :
« جابر ! آنكه منكر حق بود سرگردان ماند ! » . « 1 »
23 - از ابوحمزه نقل كرده است مىگويد : ابوجعفر عليه السلام سواره آهنگ مزرعهء خويش را داشت سليمانبن خالد پرسيد : آيا امام مىداند آنچه در هر روز برايش اتفاق مىافتد ؟ امام عليه السلام فرمود : « سليمان ! به خدايى كه محمّد صلى الله عليه و آله و سلم را به نبوت برگزيده و به رسالت مبعوث كرده است آنچه در روز و ماه و سالش براى او اتفاق مىافتد ، همه را مىداند ! »
سپس فرمود : « ساعتى بعد دو مرد نزد تو مىآيند كه سرقت كلانى كردهاند و آن را پنهان ساختهاند . »
پس با دو نفر روبرو شديم ، گفتيم : ابوجعفر عليه السلام فرمود : « شما دزدى كردهايد ! » آنها به خدا قسم خوردند كه دزد نيستند . امام عليه السلام فرمود : « به
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 276 .