خدا سوگند كه شما خود اگر آنچه سرقت كردهايد از مخفيگاه بيرون نياوريد ، كسى را خواهم فرستاد آن جا كه اموال دزديده را گذاشتهايد و به دنبال كسى كه مال او را دزديدهايد مىفرستم تا بيايد و شما را دستگير كند و به نزد والى شهر ببرد . »
سپس به غلامانش دستور داد تا از آن دو نفر پيمانى بگيرند ، فرمود :
« سليمان ! تو با اين غلامان بالاى آن كوه برو ! در قله كوه غارى است ، تو خود داخل غار برو تا هر چه در آنجاست بيرون آورى و به آزاد شدهء من بدهى ، چون در آنجا دزدىِ ديگرى متعلق به مرد ديگرى است كه به زودى خواهد آمد ! » سليمان مىگويد : من رفتم و هر دو صندوق را بيرون كردم و خدمت ابوجعفر عليه السلام آوردم و به مدينه بازگشتيم در حالى كه گروهى را به تهمت دزدى گرفته بودند ، ابوجعفر عليه السلام فرمود : « اينها بىگناهند و اينها از نظر من دزد نيستند . » سپس به آن مرد فرمود : « چه چيزى از تو بردهاند ؟ » گفت : صندوقى را كه داخل آن چنين و چنان بود و چيزى را مدّعى شد كه مال او نبود .
ابوجعفر عليه السلام فرمود : « چرا دروغ مىگويى ؟ ! » عرض كرد : شما بهتر مىدانيد كه از من چه چيزى را به سرقت بردهاند ! پس امام عليه السلام دستور داد آن صندوق را به وى دادند . سپس به والى شهر فرمود : « يك صندوق ديگر متعلق به مردى نزد من است تا چند روز ديگر او پيش شما مىآيد و مردى از اهل بربر است . وقتى كه آمد پيش من راهنمايى كنيد كه صندوقش نزد من است و اما اين دو سارق را نبايد از اينجا بيرون كنى تا دستشان را ببرى ! » يكى از آنها گفت : يا اباجعفر ! به خدا سوگند كه دست مرا به حق مىبرى ! پس از سه روز آن مرد بربرى نزد والى آمد والى
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 110
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١١٠