علي بن حسين عليهما السلام فرمود : « عمو ! با ما برخيز به گورستان برويم تا براى من و تو مطلب روشن شود ! » .
رفتند تا به يك گور تازه رسيدند ، فرمود : « اين مرده ، همين نزديكىها از دنيا رفته است پس او را فرا خوان و ماجرا را از او بپرس ! اگر امام باشى تو را پاسخ خواهد داد و اگر نه من او را فرا مىخوانم و مرا با خبر خواهد ساخت ! » .
محمد گفت : آيا تو چنين كارى را خواهى كرد ؟
فرمود : آرى .
پس محمدبن حنفيه به آن حضرت گفت : من توانايى چنان كارى را ندارم !
راوى مىگويد : پس علي بن حسين عليهما السلام هر چه خواست در پيشگاه خدا دعا كرد آنگاه صاحب قبر را فرا خواند و او بيرون آمد ، در حالى كه خاك از سر و صورتش مىزدود و مىگفت : حق با علي بن حسين عليهما السلام است نه با تو !
راوى مىگويد : پس محمدبن حنفيه آمد و خودش را روى پاى علي بن حسين عليهما السلام انداخت و مىبوسيد و به آن حضرت پناه مىبرد و مىگفت : از خدا برايم طلب آمرزش كن ! « 1 »
67 - از ابن شهاب زهرى نقل كرده ، مىگويد : من شاهد بودم آن روزى كه علي بن حسين عليهما السلام را از مدينه به شام نزد عبدالملك بن مروان فرستادند در حالى كه او را سخت به زنجير كشيده بودند و چندين
هامش
( 1 ) - الثّاقب فى المناقب : ص 351 .