نگهبان بر او گمارده بودند ، من از آنها اجازه خواستم تا سلامى بدهم و با آن حضرت خداحافظى كنم ، آنان به من اجازه دادند پس بر آن حضرت وارد شدم در حالى كه او ميان خانهاى و دست و پايش در غل و زنجير بود ، من با ديدن آن وضع گريستم و گفتم : دوست داشتم من بجاى شما بودم و شما سالم بوديد !
فرمود : « زهرى ! آيا تو گمان مىبرى كه من در اين وضعم و زنجير بر گردنم و غمگينى ؟ !
اما بدان كه من اگر بخواهم هيچ كدام از اينها نيست ، اگر تو و امثال تو را رسيده است بايد ماجراى آن قبر را به خاطر بياوريد ! » .
سپس دستش را از غل و پايش را از زنجير درآورد و گفت : « اى زهرى ! من دو منزل بيشتر از مدينه با ايشان نيستم ! » .
پس چهار شب بيشتر نگذشت كه مأموران نگهبان آن حضرت به مدينه آمدند و ان حضرت را جستجو كردند و نيافتند و من خود از كسانى بودم كه از ايشان راجع به آن حضرت پرسيدم ، يكى از ايشان گفت : ما از پشت سر او را مىديديم كه فرود آمده و مطيع بود و ما اطراف او نگهبانى مىكرديم ، وقتى كه صبح كرديم او را در جاى خودش نديديم جز كنده و زنجير بجا مانده !
زهرى مىگويد : بعدها نزد عبدالملك بن مروان رفتم راجع به علي بن حسين عليهما السلام از من پرسيد ، ماجرا را گفتم ، او گفت : همان روز كه مأموران من او را گم كرده بودند ، نزد من آمد و وارد شد و گفت : « مرا به تو چه كار ! » عرض كردم : نزد من بمان ! فرمود : « دوست ندارم » پس بيرون شد و رفت ، به خدا سوگند كه از ترس جامهام را آلوده كردم ! !
مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى) — صفحة 432
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٤٣٢