است كه بر خدا افترا بسته است ! » .
سپس زين العابدين گريه كرد و فرمود : « گويا جعفر كذاب را مىبينم كه طاغوت زمانش را بر بازرسى كار ولى خدا فريادرسى كه در پناه خداست وا مىدارد ! » بعدها همان طورى شد كه فرموده بود . « 1 »
54 - از ابوحمزهء ثمالى نقل كرده ، مىگويد : با علي بن حسين عليهما السلام بيرون شهر كوفه رفتيم همين كه به ديوار - شهر يا ديوار نخلستان - رسيديم ، فرمود :
« روزى من به اينجا كه رسيدم ، متوجه آنجا بودم ناگهان مردى را با دو جامهء سفيد ديدم كه به صورت من نگاه كرد سپس گفت : « چه شده است كه تو را غمگين مىبينم ؟ اگر به خاطر دنياست كه روزى رسان خداست ؛ از روزى او نيكوكار و تبهكار مىخورند !
گفتم : غم من براى دنيا نيست ، سخن همان است كه شما فرموديد .
فرمود : پس براى آخرت غمگينى در حالى كه آن هم وعدهاى است درست كه پادشاهى مقتدر در آنجا داورى مىكند .
عرض كردم : خير .
فرمود : پس غم و اندوه تو براى چيست ؟ .
گفتم : از فتنه ابن زبير بيمناكم !
با شنيدن سخن من لبخندى زد و فرمود : آيا كسى را ديدهاى كه به خدا توكّل كند و او كفايتش نكند ؟ !
گفتم : خير .
هامش
( 1 ) - خرائج : ص 242 .