ماجراى بين آن حضرت و ابراهيم بن هشام
1 - طبرسى مىنويسد : از امام سجّاد عليه السلام نقل كردهاند كه فرمود :
« ابراهيم بن هشام مخزومى والى مدينه بود ، روز جمعه ما را نزديك منبر جمع مىكرد سپس شروع به بدگويى و دشنام بر على عليه السلام مىنمود . »
مىفرمايد : « روزى من وقتى رسيدم كه آنجا پر شده بود و به منبر چسبيدم ، چشمم را خواب ربود ، در خواب ديدم ، قبر ( پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ) شكافته شد و مردى از داخل آن درآمد با جامههاى سفيد و به من گفت :
اى ابوعبداللَّه ! آيا حرفهاى اين شخص تو را غمگين نمىكند ؟ گفتم : چرا به خدا قسم ! فرمود : چشمت را باز كن ببين خداوند با او چه مىكند ! ناگهان ابراهيم بن هشام نام على عليه السلام را برد ، و آن مرد از بالاى منبر او را انداخت و او مُرد ! خدايش نيامرزد ! » . « 1 »
ماجراى بين آن حضرت و مروان
1 - ابن ابى الحديد از عمر بن على بن حسين به نقل از پدرش على بن حسين عليهما السلام آورده است ، مىفرمايد : « مروان به من گفت : در ميان اين قوم كسى بيشتر از بزرگ ما ( مروان بن حكم ) از بزرگ شما ( على بن ابىطالب عليه السلام ) دفاع نكرد ! گفتم : پس چرا او را روى منبرها دشنام مىدهيد ؟ ! گفت : چون حكومت ما جز بدين وسيله سرپا نمىماند ! » « 2 »
هامش
( 1 ) - اعلام الورى : ص 258 .
( 2 ) - شرح نهجالبلاغه : 13 / 220 .