امام عليه السلام خطاب به يزيد ، فرمود : « يزيد ! بگو ببينم اين محمّد جدّ من است يا جدّ تو ؟ اگر بگويى جدّ تو است دروغ گفتهاى و اگر بگويى جد من است ، پس چرا پدر مرا كشتى و خاندان او را اسير كردى و مرا به اسيرى آوردهاى ؟ » .
سپس فرمود : « اى تودهء مردمان ! آيا در بين شما كسى هست كه پدر و جدش رسول خدا باشد ؟ »
مردم با شنيدن اين سخن صداى نالهشان بلند شد و يكى از پيروان آن حضرت به نام منهال بن عمروبن طائى و به قولى مكحول صحابى رسول خدا عليه السلام از جا برخاست و پرسيد : يابن رسولاللَّه ! چگونه روز را به شب رساندى ؟ فرمود : « واى بر تو ! چگونه روز را گذراندم ؟ ! ما روز را به شب رسانديم همانند بنىاسرائيل در دست آل فرعون ، كه پسرانشان را سر مىبريدند و زنانشان را اسير مىكردند ! اى مرد ! عرب بر عجم افتخار مىكند كه محمّد صلى الله عليه و آله و سلم از ايشان است ، در حالى كه اهل بيت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم مغلوب و خوار گشته ! پس ما از زيادى دشمنانمان و تفرقهء بين خوديها و غلبهء دشمنان بر ما به خدا شكوه مىبريم . » « 1 »
9 - مجلسى از دعوات راوندى نقل كرده است كه چون على بن حسين عليهما السلام را نزد يزيد بردند ، او تصميم گرفت كه گردن آن حضرت را بزند ! امام عليه السلام را در مقابل يزيد نگاه داشتند در حالى كه يزيد حرف مىزد و مىخواست على بن حسين عليهما السلام سخنى بگويد كه باعث قتل او شود ! ولى امام عليه السلام مطابق آنچه يزيد با وى سخن مىگفت ، پاسخ مىداد . در حالى كه
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 264 .