خود ادامه مىدهد . پدر نزد فرزندش رفته و از او پرسيد شب گذشته به چه كارى اشتغال داشتهاى ؟ جوان گفت : سائلى بر درب خانهمان آمد و من هر چه اندوخته داشتم به دو بخشيدم . [ 1 ] امام صادق ( ع ) ضمن حديثى فرمودند : روزى مرد عابدى در ميان بنى اسرائيل به عبادت مشغول بود در اين لحظه دو كودك را مشاهده كرد كه خروسى را گرفته و پرهاى او را از يكديگر جدا مىسازند او بدون توجه به آن دو به عبادت خويش ادامه داد چيزى نگذشت كه خداوند وحى فرستاد تا زمين آن بنده را در خود فرو برد او تا پايان جهان همچنان در حال سقوط خواهد بود . [ 2 ] حضرت صادق ( ع ) در حديثى طولانى مىفرمايند : در ميان بنى اسرائيل قاضى عادلى زندگى مىكرد او برادر درستكارى داشت كه با زنى پارسا ازدواج نموده بود .
روزى پادشاه در پى اجراى ماموريتى مهم به دنبال شخص مورد اعتمادى مىگشت قاضى بهترين كس را براى آن كار برادر خود را تشخيص داده و او را به پادشاه معرفى نمود چيزى نگذشت كه مقدمات سفر او فراهم آمد و از آنجا كه آن شخص علاقه وافرى به همسر خويش داشت او را به قاضى سپرد و به مخالفت همسرش با خروج از شهر وقعى ننهاد . روزها گذشت تا آنكه محبت آن زن در دل قاضى افتاد و تصميم گرفت با او درآميزد اما آن زن به هيچ وجه به اين كار تن در نداد تا آنكه قاضى او را تهديد نمود ، در صورت ممانعت فسق محرز او را به اطلاع پادشاه خواهد رسانيد و متعاقب آن سنگسار خواهد گرديد . زن نيز اجراى حد بر خود را به رسوايى ابدى ترجيح داد چيزى نگذشت كه زن را در داخل حفرهاى نموده و سنگ سارش كردند . آنها به گمان اينكه او مرده است در همانجا رهايش ساختند اما در تاريكى شب آن زن فداكار كه هنوز رمقى داشت خود را از ميان خاكها بيرون كشيده و بسوى دير راهبى رفت تا شب را در آنجا به استراحت پردازد . در صومعه راهب پيشكارى به خدمت اشتغال داشت او شيفته جمال آن زن گرديد و چون تمايل او را به خود مشاهده نكرد حيلهاى انديشيد . او با شكستن گردن تنها كودك راهب تقصير را بر
هامش
[ 1 ] كافى - ج 4 - ص 6 .
[ 2 ] امالى طوسى - ج 2 - ص 282 .