گردن آن زن با حيا انداخت و راهب نيز با پرداخت بيست درهم مخارج راه وى را از صومعه بيرون انداخت آن زن تنها در دل شب بسوى مقصدى نامعلوم مىرفت تا آنكه صبحگاهان به قريهاى رسيد ، در آنجا او مردى را بر دار ديد و هنگاميكه متوجه شد جرم او تنها عدم پرداخت بيست درهم به عنوان دين است پرداخت قرض او را به عهده گرفت و باعث آزاديش گشت آن مرد نيز تعهد نمود به پاس اين خدمت بزرگ در همه مشكلات همراه او باشد . چيزى نگذشت كه آن دو به كنار ساحلى رسيدند . جماعتى در آن نزديكى داخل كشتى بودند آن مرد از بند رهيده به زن گفت اينجا بنشين تا من طعامى از كشتى نشينان طلب نمايم سپس نزد آنها رفته و گفت من گوهرى زيبا دارم كه به مانند آن را هرگز نديدهايد گروهى را مامور سازيد در او بنگرند و چنانچه ادعاى مرا تائيد نموديد او را به شما خواهم فروخت كشتى نشينان كه از زيبايى منحصر به فرد آن زن حيرت زده گشته بودند ، ده هزار درهم به آن مرد از بند رهيده بخشيدند و هنگامى كه او از ساحل دور شد نزد زن آواره آمده و از وى خواستند همراهشان داخل كشتى شود او ابتدا از همراهى آنها خوددارى ورزيد تا آنكه با تهديد و اصرار مجبور شد به همراه آنها برود . آن گروه خود در كشتى جداگانهاى نشستند و قايق ديگرى را كه پر از جواهرات و كالاى تجارتى بود به آن زن اختصاص دادند زيرا دوست نداشتند كسى در غياب آنها به او دست اندازد ! در ميان راه طوفان شديدى وزيدن گرفت و تمام آن جماعت به هلاكت رسيدند و تنها آن زن پارسا به همراه قايقش به جزيرهاى در درياى سرخ رسيد او در آن جزيره به عبادت خداوند مشغول بود تا آنكه خداوند به يكى از پيامبران بنى اسرائيل وحى فرستاد تا از همان پادشاهى كه شوهر اين زن را به ماموريت مهمى فرستاده بود ، بخواهد به همراه قوم خويش نزد زنى پاكدامن در فلان جزيره رفته و به گناهان خويش اعتراف نمايند تا او بر ايشان طلب استغفار نمايد و بدان كه آمرزش او آمرزش منست ! روز بعد پادشاه نزد زن پارسا حاضر گشته و گفت قاضى دربار من در مورد زن برادرش حكم رجم صادر نمود و من نيز آن را تنفيذ كردم اينك نمىدانم با وجود عدم بينه رأيم درست بوده است يا نه ، اينك از خداوند بخواه گناه مرا بيامرزد . زن پارسا گفت : بنشين خداوند گناهت را آمرزيد ! آنگاه شوهر زن پارسا
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 663
مساهمون: السيد نعمة الله الجزائري
ص٦٦٣