ساخته و چهرهشان را با پارچهاى پوشاندند آنگاه هر يك را بر ستونى از مسجد بستند در اين موقع آن حضرت از مردم خواست تا هر موقع كه او بانگ تكبير سر داد آنها نيز از وى متابعت نمايند در چنين وضعيتى على ( ع ) دستور داد تا قلم و كاغذى تهيه شود و به ترتيب نزد هر كدام از متهمين مىرفت و از نحوه خروج از منزل و حوادثى كه در طى مسير رخ داد از آنها سؤال فرمود تا اينكه از متهمين پرسيد او در چه روزى مريض شد و متكفل پرستارى او چه كسى بود ؟ و سپس در چه روزى وفات كرد و چه كسى او را غسل داده و به خاك سپرد و هنگاميكه سؤالات از هر كدام به پايان مىرسيد حضرت تكبيرى سر مىدادند بقيه متهمين كه صداى حضرت و حاضرين را مىشنيدند پيش خود مىپنداشتند كه دوستشان بر عليه آنها سخنى را بيان كرده است و بدين ترتيب هر يك سعى در تبرئه خود و محكوم كردن دوستش داشت و مىگفت مرا به قتل آن مرد مجبور ساختند ! و بدين ترتيب مال آن مرد به فرزندش برگردانده شد و مجرمين نيز قصاص گشتند .
بعد از پايان دادرسى شريح از امير المومنين ( ع ) پرسيد داود چگونه در ميان بنى اسرائيل حكم مىراند ؟ على ( ع ) براى بيان موضوع به ذكر نمونهاى از قضاوت او پرداخت : روزى داود چشمش به كودكى افتاد كه ديگران او را « مات الدين » يعنى كسى كه مالش از ميان رفت ، صدا مىزدند ، آنحضرت به اتفاق آن كودك نزد مادرش رفته و علت را از او جويا شد آن زن در اظهاراتش گفت روزى همسرم به اتفاق گروهى عازم سفر شد او ضمنا همراه خود مقدارى مال و آذوقه داشت و من اين كودك را هنوز به دنيا نياورده بودم بعد از مدتى همراهان همسرم از سفر بازگشتند و به ما گفتند كه همسرم وفات نموده و مالى نيز از او بجاى نمانده است آنگاه از آنها پرسيدم آيا او وصيتى نكرد گفتند چرا او سفارش كرد تا نام « مات الدين » را براى فرزندش برگزينم و من نيز چنين كردم در اينجا داود از آن زن پرسيد آيا آن گروه را مىشناسى ؟ زن پاسخ داد بلى . داود به همراه آن زن نزد همراهان همسرش رفت و همانند حكمى كه من در برابر تو اجرا نمودم او نيز همان را اعمال نمود و قاتلين همسر آن زن را شناسايى كرد و اموال او را به وى بازگرداند و از آن روز نام « عاش
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 485
مساهمون: السيد نعمة الله الجزائري
ص٤٨٥