در قصص الانبياء راوندى به نقل از امام صادق ( ع ) آمده است : داود بارها از خداوند خواست تا او را به منصب قضاوت و دادرسى در ميان مردم منصوب نمايد اما هر بار خداوند خطير بودن اين مساله را به وى گوشزد مىكرد و مىفرمود كه مردم تحمل قضاوت عادلانه را ندارند اما با اينحال پروردگار اين شغل را به او واگذار نمود تا آنكه روزى دو مرد براى دادخواهى نزد او آمدند . داود بدون آنكه از خواهان بينهاى بخواهد دستور داد تا گردن او زده شود . اين كار داود باعث گشت تا بنى اسرائيل قضاوت او را ظالمانه تلقى نمايند . داود كه از بر خورد مردم نگران گشته بود از خداوند خواست تا او را از ورطهاى كه در آن گرفتار آمده نجات بخشد پروردگار نيز به دو وحى فرستاد : يا داود حكم تو بر حق بوده است چرا كه آن مدعى و خواهان پدر خوانده مدعى عليه را كشته بود و تو او را به قصاص جنايتش رساندى اما چون از او بينه و شاهدى نخواستى مردم تو را ظالم قلمداد كردند . هم اينك پدر مدعى عليه در فلان مكان مدفونست مردم را بدان مكان منتقل ساز و راز قتل او را از زبان خودش بشنو . داود با خوشحالى به همراه بنى اسرائيل به مكان موعود رفت و با آنكه ميت همه چيز را اقرار نمود و دادرسى داود صحيح تشخيص داده شد اما باز مردم حكم او را مورد تائيد و ابرام قرار ندادند ، در اينجا خداوند به داود وحى فرستاد كه مردم تاب تحمل قضاوت را ندارند و بهتر است بعد از اين در دادرسيهاى خود از مدعى بينه خواسته و او را قسم دهى . [ 1 ] امام صادق ( ع ) مىفرمايند : در زمان داود ( ع ) زنجيرى را در محلى آويخته بودند و مردم را براى تظلم و دادخواهى به زعم خويش به آن پناه مىجستند روزى شخصى كه منكر بوديعه نهادن جواهرات شخصى ديگر نزد خود شده بود به محل نصب زنجير آمدند آنكس كه جواهرات نزد وى بود بسرعت آن را داخل چوبدستى ميان تهى خود پنهان نموده و آن را به مدعى سپرد آنگاه خود را به زنجير آويزان كرده و ادعا كرد كه چيزى نزد او نيست ؟ از آن پس بود كه داود به عنوان قاضى در ميان قوم خويش برگزيده شد تا با بينه و قسم حق مظلومان را بستاند . [ 2 ]
هامش
[ 1 ] قصص الانبياء راوندى - ص 203 و بحار - ج 14 - ص 5 .
[ 2 ] بحار - ج 14 - ص 8 .