امام باقر ( ع ) مىفرمايند : هنگاميكه آدم در وادى روحاء ميان مكه و طائف ساكن بود خداوند فوجى از فرشتگان را بر او نازل گردانيد آنگاه فرمان داد تا ذريه او بسان مورچهگان از لانههايشان بيرون آيند سپس از آنها بر وحدانيت خويش و نبوت پيامبر ( ص ) ميثاق گرفت و از آن جمع خواست تا براى او شريكى قرار ندهند تا بهشت خداوند جايگاهشان گردد . اما آدم مىدانست كه اكثريت آنها از طريق اطاعت و فرمانبردارى خارج خواهند شد كمى بعد نام تمامى پيامبران و مدت عمر آنها به اطلاع آدم رسانده شد اما همين كه به اسم داود رسيدند آدم از عمر بسيار كوتاه او كه قريب چهل سال بود اظهار تعجب كرد و تعهد نمود كه خداوند شصت سال از عمر وى كاسته و بر دوران زندگى داود بيافزايد خداوند نيز پيشنهاد او را پذيرفت
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ
[ 1 ] روزها گذشت تا آنكه روزى ملك الموت براى قبض روح نزد آدم آمد . اما آدم با اعتراض به او گفت كه هنوز شصت سال از عمرش باقى مانده است در اين لحظه ملك الموت تعهد او را در سرزمين روحاء در مورد داود بوى متذكر شد اما آدم ابداً بخاطرش نيامد كه چنين وعدهاى كرده باشد و به همين خاطر است كه خداوند مقرر كرده است هرگاه قراردادى ميان دو نفر بسته مىشود حتما كاتبى آن را ثبت نمايد . [ 2 ] امام باقر ( ع ) مىفرمايند : روزى امير المومنين جوانى را مشاهده كرد كه گريان بسوى او مىآيد وقتى آنحضرت علت را جويا شد آن جوان گفت : پدرم با گروهى به قصد سفر از شهر خارج شد او با خود اموال معتنابهى را نيز به همراه داشت اما اينك در بازگشت همراهان مىگويند او مرده و مالى نيز به همراه نداشته است ما نزد شريح قاضى رفتيم و او به نفع آنها حكم نمود . آنگاه على ( ع ) به اتفاق آن جوان نزد شريح رفته و به او متذكر شدند كه مىبايست بسان داود نبى حكم مىكردى آنحضرت به غلامش قنبر دستور داد تا پنج مامور را بر همراهان پدر آن جوان بگمارند سپس در چهره يكايك آنها نگريست و گفت آيا فكر مىكنيد من نمىدانم شما چه بر سر پدر اين جوان آوردهايد سپس دستور داد تا آنها را از يكديگر جدا
هامش
[ 1 ] سورهء رعد - آيهء 39 .
[ 2 ] تفسير عياشى - ج 2 - ص 218 .