و آن روز مصادف با اول ذى حجه و اولين روز هفته بود . و ضمنا روزى بود كه نيل در قرق شيرهاى پرورش يافته فرعون قرار داشت . او اين شيرها را براى حفاظت در اطراف قصر خويش رها كرده بود و كسانى كه از راهى غير از مسير اصلى منتهى به قصر ، مىخواستند به آنجا نفوذ نمايند طعمه شيرهاى درنده او مىشدند . اما در آن روز بر حسب تصادف هنگامى كه موسى و برادرش قصد حركت بسوى قصر فرعون را داشتند با اين شيرها مواجه گشتند و هيبت آن دو باعث شد تا شيرها به داخل بيشه پناه برند مامورين از حادثه بوجود آمده شگفت زده شدند و جريان را به اطلاع دربار رسانيدند . از طرف ديگر موسى و هارون به درب قصر رسيده بودند آنها مدت 7 روز پشت دروازه كاخ به انتظار نشستند تا اينكه نگهبان درب اصلى از آنها پرسيد آيا مىدانيد به درب خانه چه كسى ايستادهايد ؟ موسى گفت : بلى آن خانه متعلق به پروردگار جهانيان است و ساكنين آن همگى بندگان اويند . نگهبان كه از نحوه كلام موسى تعجب كرده بود مهتران خويش را از آن با خبر ساخت و چيزى نگذشت كه خبر ورود موسى و هارون و اتفاقات پيش آمده به گوش فرعون رسيد .
سدى مىگويد : موسى شبانه وارد مصر گرديد و به عنوان مهمانى ناخوانده به منزل مادرش رفت و بعد از معرفى خود از هارون خواست او را تا قصر فرعون همراهى كند اما مادر موسى از آن دو خواست تا داخل قصر نشوند چرا كه در آن صورت مرگشان حتمى خواهد بود . شب از نيمه مىگذشت كه آن دو به پشت دروازه قصر رسيدند موسى با شدت بر درب كوبيد و از صداى آن فرعون بر خود لرزيد او با حالت اضطراب پرسيد : چه كسى در اين هنگام از شب درب را بصدا در مىآورد و موسى فرياد برآورد من فرستاده پروردگار جهانيان هستم . مىگويند : خداوند به موسى وحى فرستاد تا به فرعون وعده دهد در صورتى كه به يگانگى خداوند ايمان آورد عمرى بسيار طولانى به دو عطا نمايد و جوانيش را بار ديگر به او بازگرداند .
فرعون از او مهلت خواست تا قدرى بينديشد اما فرداى آن روز هامان كه از جريان مطلع گشته بود به او گفت : تمام وعدههاى موسى به خضوع يك روز اين مردم در برابر تو نمىارزد ! و اگر در پى جوانى هستى من آن را به تو خواهم بخشيد ، آنگاه از فرعون خواست تا بوسيله برگ درخت نيل خود را خضاب نمايد . متعاقب اين حيله
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 378
مساهمون: السيد نعمة الله الجزائري
ص٣٧٨