براى خارش آنها از سنگ و تكههاى سفال استفاده مىكرد و آنقدر اين كار را ادامه مىداد كه گوشت بدنش آويزان گشته و بوى كريهى از آن در فضا منتشر مىشد اما به لطف الهى در تمام اين مدت هيچگاه مشاعر و قلب و زبان او از فعاليت عادى خود باز نايستادند ، مردم او را در طويلهاى بيرون شهر رها كرده بودند و تنها كسى كه براى ملاقات و تهيه طعام به نزد وى مىآمد همسرش رحمت بود . اندك دوستان او نيز لب به شماتت گشوده بودند و ايوب بارها آنها را مورد خطاب قرار داده و مىگفت :
سرزنش شما براى من گرانتر از مصيبتم تمام شده است . سختيها هر روز بار گرانترى را بر دوش ايوب تحميل مىكرد تا آن كه روزى به خداوند چنين عرضه داشت :
بار خدايا مرا براى چه آفريدى ؟ كاش مىدانستم مرتكب چه گناهى گشتهام ؟ كاش مىمردم و به پدرانم ملحق مىگشتم اينك مرگ براى من از هر چيزى زيباتر است ! آيا من پناه غريبان و باعث آرامش مساكين و يتيمان نبودم ؟ آيا من قيموميت پيرزنان شوهر مرده و بيوگان را بر عهده نداشتم ؟ خدايا من بندهء تو هستم اگر احسان نمايم تو بر من منت نهادهاى و اگر بدى كنم عقوبتم حتمى است خدايا مصايبى را متحمل گشتهام كه اگر كوهها متكفل تحمل آن بودند به ناتوانى خود اقرار مىورزيدند .
بار خدايا دستانم به لرزش افتاده و حلقم پاره پاره گشته است موى سرم ريخته و پوست آن از شدت تابش آفتاب جدا گشته است . خون مغزم در دهانم جمع شده و زبانم متورم گشته است حدقه چشمانم بيرون زده و لبانم آويزان گشته است .
بار خدايا رودههايم تكه تكه شده و قدرت هضم غذايى را ندارم .
خداوندا كسانى كه روزى آنها را در چتر حمايت خويش داشتم اينك براى قرصى نان بر من مشت مىزنند ، دوستان و اقوام مرا به خود وا نهادهاند و فرزندى نيز ندارم كه پشتيبان من باشد هيبتم نيز از من ستانده شده است و زبانى ندارم تا در مقام دفاع از خويش برآيم و براى برائت خود به استدلال روى آورم .
سخنان ايوب كه به پايان رسيد ابرى بر بالاى سر او سايه گسترد و ندايى به گوشش رسيد كه مىگفت : ما اكنون به تو نزديك گشتهايم هم اينك در مقام ارائه برهان و مجادله برآى و با پروردگار خويش به مخاصمه پرداز ولى اين را بدان كه اگر انداختن لجام بر دهان شير و سيمرغ و اژدها و نيز وزن كردن نور و با دو سر به مهر
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 330
مساهمون: السيد نعمة الله الجزائري
ص٣٣٠