مدينه بجاى آورديم آنگاه حضرت به كنيز خود سكينه فرمودند : تا هر سائلى را كه از درب خانه او مىگذرد اطعام نمايد . ابو حمزه از ايشان پرسيد : ممكن است بعضى از ايشان واقعا مستحق اطعام نباشند . حضرت در پاسخ او فرمودند : خوف آن دارم كه در اين ميان مستحقى از درب خانهام بىبهره بيرون رود و در مورد ما اهل بيت همان حادثهاى تكرار شود كه درباره يعقوب اتفاق افتاد . عادت يعقوب بر آن بود كه هر روز قوچى را قربانى نموده و مقدارى از آن را به صدقه در ميان مستمندان تقسيم مىنمود . شبى به هنگام افطار سائلى روزهدار و مؤمن بنام « ذميال » بر درب خانه يعقوب حاضر گشته و از اهل خانه خواست تا مقدارى از طعام خويش را به او كه گرسنه و غريب است تصدق نمايند . اما اهل خانه حرف او را باور نكردند . ذميال با نااميدى از آنجا دور شد و در حالى كه از گرسنگى به خود مىپيچيد شب را با حمد و سپاس الهى به صبح رسانيد . از طرفى يعقوب و فرزندانش آنشب را با شكمى سير خوابيدند و مقدارى از غذاى آنها نيز از شب قبل اضافه مانده بود ، صبح فردا خداوند بسوى يعقوب وحى فرستاد كه اى يعقوب تو به بندهء مخلص من ذميال رحم نياوردى و او را از كنار خانهات با شكمى گرسنه راندى در حالى كه در منزل غذاى كافى در دسترس داشتيد . اينك تو و فرزندانت مىبايست تأديب گرديد و بدان كه عقوبت و بلاء ، اولياء مرا بسيار زودتر از دشمنانم فرا خواهد گرفت چرا كه به اين ترتيب دوستان من دچار استدراج و عذاب تدريجى نخواهند گشت . امام سجاد ( ع ) مىفرمايند : رؤياى يوسف دقيقا در شبى اتفاق افتاد كه ذميال از درب خانه يعقوب نااميد بازگشت و هنگاميكه يوسف خواب خود را براى پدرش بازگو كرد يعقوب بخاطر آنكه بر او وحى فرو فرستاده شده بود كه آماده تحمل بلا باشد از فرزندش خواست تا راز خويش را براى كسى بيان ندارد .
لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً
[ 1 ] اما يوسف راز خويش را از برادران كتمان نداشت و اولين بليهاى كه بر يعقوب نازل گشت حسد برادران يوسف نسبت به او بود . همين مسأله باعث توجه بيشتر
هامش
[ 1 ] سورهء يوسف - آيهء 5 .