اكسيرى از جوانى و نشاط كه هرگز پيرى و ضعف در آن راه نيابد و بالاخره حياتى كه ابداً مرگى دامنگير آن نگردد . ذوالقرنين كه از برآوردن حاجات او درمانده گشته بود گفت كدامين بندهاى خواهد توانست اين گونه باشد . مرد عابد گفت : من نيز در كنار كسى خواهم بود كه اين خصلتها برازنده اوست . ذوالقرنين از او جدا گشته و در مسير خويش با مردى دانشمند مواجه گشت و از او پرسيد آيا مىتوانى بگوئى آن دو چيزى كه از ابتداى خلقت همچنان پابرجا ماندهاند كدامند و نيز مرا از دو چيزى كه با يكديگر متناقض هستند و آن دو چيزى كه با يكديگر حركت مىكنند و نيز دو چيزى كه دشمن يكديگرند با خبر سازى ؟ مرد دانشمند در پاسخ گفت : آن دو چيزى كه با يكديگر حركت مىكنند ماه و خورشيد هستند و آن دو چيز كه متناقض مىباشند همان شب و روز است و منظور از دو دشمن همان زندگى و مرگ مىباشد .
ذوالقرنين به مسير خويش ادامه داد تا به پيرمردى رسيد كه جمجمهء مردگان را زير و رو مىكرد . ذوالقرنين علت اين كار پير مرد را جويا شد . پاسخ او اين گونه بود :
مىخواهم انسانهاى شريف و با اصل و نسب را از اشخاص پست و فرومايه بازشناسم و فقير را از بىنياز و غنى جدا سازم . اما در اين مدت بيست سال نتيجهاى عايدم نگشته است . ذوالقرنين كه گفتهء آن شخص را تلويحا در مورد خويش فرض نموده بود از وى جدا گشت و به قومى رسيد كه از بازماندگان و هدايت يافتگان امت موسى ( ع ) بودند و از آنها خواست تا برايش توضيح دهند كه چرا آرامگاه مردگان را در آستانهء منزل خويش مىساختند آنها پاسخ دادند : تا هميشه مرگ در برابر چشمان ما مجسم باشد و آن را به نسيان نسپاريم . ذوالقرنين در ادامه پرسيد :
چگونه است كه خانههاى شما درب ورودى ندارد ؟ آنها پاسخ دادند : زيرا در ميان ما هيچ انسان مظنون و سارقى وجود ندارد و ما يكديگر را امين خويش مىدانيم .
ذوالقرنين پرسيد : به چه سبب بر شما پادشاه و قاضى و اميرى حكم نمىراند ؟ آنها پاسخ دادند : بدان علت كه هرگز رعيت به يكديگر ستم نمىورزند تا احتياج به حاكمى باشد و هيچگاه كارشان به مخاصمه و جدال نيانجاميده تا به قاضى تظلم برند و هرگز اتفاق نيافتاده تا كسى فزون طلبى نموده و به ذخيره ثروت و احتكار
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 251
مساهمون: السيد نعمة الله الجزائري
ص٢٥١