عباس گفت : اين محمّد بن عبد اللَّه است كه گمان مىكند وى رسول خداوند است ، و به همين زوديها گنجهاى كسرى و قيصر به روى او گشوده ميگردد ، او نيز خديجه دختر خويلد همسر اوست كه بوى ايمان آورده ، و آن جوان هم پسر عمويش علي بن ابى طالب است كه بوى گرويده است ، عفيف گويد : كاش من آن روز به او ايمان آورده بودم و از وى پيروى ميكردم .
( 1 ) محمّد بن اسحاق گويد : در حديث آمده هر گاه حضرت رسول از گوشهاى خارج ميشدند ، فورا به آسمان نگاه ميكردند ، هنگامى كه مشاهده مىنمودند كه خورشيد از وسط آسمان به طرف غرب مايل شده به پا مىخواستند و نماز مىگزاردند ، پس از اين راوى از نماز خديجه در پشت سر حضرت رسول يادآورى كرده است .
( 2 ) مجاهد بن جبر گويد : از نيكىهائى كه خداوند در باره علي بن ابى طالب عليه السّلام انجام داد اين بود كه : براى قريش گرفتارى شديدى پيش آمد كرد ، و آنان از نظر زندگى ناراحت شدند در ميان آنها وضع ابو طالب كه فرزندان و اهل و عيال زيادى داشت خوب نبود ، يكى از روزها حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله به عباس بن عبد المطلب گفت تو از اين سختى كه اكنون پديد آمده اطلاع دارى ، و اوضاع ابو طالب را هم ميدانى اكنون لازم است برويم هر كدام يكى از فرزندان او را تكفل كنيم تا وى از اين سختى رهائى يابد .
در اين هنگام حضرت رسول و عباس نزد ابو طالب رفتند ، و مطالب خود را بوى اظهار داشتند ، ابو طالب گفت : عقيل را براى من بگذاريد ، و ديگران را با خود ببريد ، پيغمبر علي را با خود برد ، و او همواره در نزد او بود ، تا آنگاه كه آن حضرت برسالت برانگيخته شد ، و علي عليه السّلام هم بلافاصله به او ايمان آورد و گفتههاى او را تصديق كرد .
( 3 ) على بن ابراهيم گويد : پس از اينكه سه سال از بعثت گذشت ، خداوند اين آيه را براى او نازل فرمود :
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ
در اين هنگام رسول خدا بيرون شد و به مسجد الحرام رفت و در حجر توقف كرد و فرمود :
اى گروه قريش و اى جماعت عرب ! من شما را به عبادت خداوند دعوت ميكنم