( 1 )
21 - بهبودى يافتن ابو براء از بركت حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله .
( 2 ) ابو براء ملاعب الاسنة به مرض استسقاء گرفتار بود وى لبيد بن ربيعه را خدمت حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله فرستاد ، و مقدارى اشياء نفيسه و دو عدد اسب هم بعنوان هديه براى آن روانه كرد ، هنگامى كه لبيد با اين هدايا خدمت پيغمبر رسيد ، و آنها را عرضه داشت ، حضرت فرمود من هداياى مشركين را قبول نمىكنم .
لبيد عرض كرد : من تا كنون نديدهام مردى از طايفه مضر هديه ابو براء را نپذيرد ، حضرت فرمود : من اگر از مشركين هديه قبول مىكردم ، اينك هديه ابو براء را نيز مىپذيرفتم ، لبيد عرض كرد : ابو براء اكنون مريض است وى در نظر گرفته به همين زودى از شما استشفاء كند .
در اين هنگام حضرت رسول مقدارى خاك از زمين برداشت ، پس از اين آب دهان خود را بر وى افكند و به لبيد داد ، فرمود : اين خاك را با آب ممزوج كنيد و بدهيد ابو براء بخورد ، لبيد خاك را از آن جناب گرفت ليكن خيال كرد حضرت او را مسخره مىكند ، لبيد اين خاك را براى ابو براء برد و او بدستور پيغمبر عمل كرد و از مرضش نجات پيدا نمود .
( 3 )
22 - شكايت شتر به حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله .
( 4 ) هنگامى كه حضرت خاتم النبيين از غزوهء بنى ثعلبة مراجعت ميكردند ، اشترى به آن جناب شكايت برد ، حضرت فرمود ميدانيد اين شتر چه ميگويد ؟ جابر گويد :
ما گفتيم : خدا و رسول به اظهارات او داناترند ، حضرت به اصحاب خود فرمودند :
اين شتر مىگويد : صاحب من مدتى از من بار كشيده اينك كه پير شده و پشتم زخم گرديده است ، مىخواهد مرا بكشد و گوشتم را بفروشد .
پيغمبر فرمود : يا جابر اكنون باتفاق اين شتر نزد صاحب او برويد ، و او را با خود در اين جا حاضر كنيد ، جابر گويد : عرض كردم : به خداوند سوگند من صاحب اين شتر را نمىشناسم ، فرمود : اين شتر صاحبش را بشما معرفى خواهد كرد ، جابر گويد : به اتفاق شتر رفتيم تا به محله « بنى حنظله » يا « بنى واقف » رسيديم گفتم :