تو را چه شده ؟ گفت : بين من و او شتران نرينه قوى هيكل و گردن كلفتى كه من هرگز مانند آنها را نديدهام حائل شدند ، نزديك بود كه اين شتران با دندانهاى خودشان مرا پاره پاره كنند .
( 1 )
24 - حديث ابو جهل و مرد غريب .
( 2 ) ابو جهل از مرد غريبى شترى خريده بود ، هنگامى كه ميخواست پول او را بدهد از قرارداد اول اعراض كرد و خواست از قيمت شتر كه قبلا تعيين شده بود بكاهد ، صاحب شتر در مجلس رسمى قريش حاضر گرديد ، و از ستم ابو جهل به آنان شكايت كرد ، و به حرمت كعبه نزد آنها متذكر شد ، قريش پس از استماع مطالب او وى را خدمت پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله فرستادند ، و اين عمل را براى استهزاء حضرت رسول انجام دادند ، اين مرد به پيغمبر پناه برد ، و حضرت نيز به اتفاق او درب منزل ابو جهل رفتند ، پيغمبر درب منزل را كوبيد ، ابو جهل نيز آن جناب را شناخت ، و در حالى كه ناراحت و مضطرب بود از خانه بيرون شد .
هنگامى كه چشمش به حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله افتاد گفت : خوش آمديد يا أبا القاسم پيغمبر فرمود : حق اين مرد غريب را بدهيد ، گفت : آرى اكنون خواهم داد ، وى فورا بدون تأخير حق آن مرد را داد ، پس از اين به ابو جهل گفتند : علت اين قضيه چه بود و شما چگونه فورا پول او داديد ؟ گفت : چيزى را مشاهده كردم كه شما از ديدن او عاجز بوديد ، به خداوند سوگند مار بزرگى بالاى سرم ايستاده و دهان باز كرده بود اگر اندكى غفلت ميكردم و حقوق او را نمىپرداختم مرا مىبلعيد .
( 3 )
25 - حديث اسماء بنت ابو بكر .
( 4 ) اسماء بنت ابو بكر گويد : هنگامى كه
تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ
نازل گرديد ام جميل دختر حرب كه زوجهء ابو لهب بود بسيار ناراحت شد ، و با چشمان كجش فرياد و جوش و خروشى راه انداخته بود و ميگفت : « مدمّما أبينا ، و دينه قلينا ، و أمره عصينا » در اين هنگام حضرت رسول در مسجد نشسته بود ، و ابو بكر هم در خدمت آن جناب بودند هنگامى كه ابو بكر چشمش به امّ جميل افتاد عرض كرد : يا رسول اللَّه ، امّ جميل