كردم و جز يك بدره كه با مهر مادر متوكل ممهور بود و يك كيسه كه آن هم بمادر متوكل ارتباط داشت چيز ديگرى در خانه نديدم ، ابو الحسن هادى بار ديگر فرمود : مصلى را هم نگاه كنيد من در مصلى هم شمشيرى را كه در يك غلاف بدون روپوش قرار داشت مشاهده كردم و همه را برداشته نزد متوكل بردم .
هنگامى كه چشم متوكل بر خاتم مادرش افتاد فورا دستور داد تا مادرش را حاضر كردند گفت جريان اين بدره چيست ؟ وى جواب داد من نذر كرده بودم اگر از مرض بهبودى حاصل كنى ده هزار دينار از مال خود را به او بدهم و اينك به عهد خود وفا كردهام و اين اموال را نزد وى فرستادهام ، و او هنوز به آنها دست نزده است .
متوكل دستور داد سر كيسه را باز كردند چهار صد دينار هم در آنجا قرار داشت ، بعد از اين امر كرد بدرهء ديگرى را هم اضافه كردند و به سعيد حاجب داد و گفت : اين اموال را با همين شمشير بار ديگر نزد ابو الحسن ببريد ، سعيد گويد : من اموال را خدمت حضرت هادى بردم و از آن جناب شرمنده بودم ، و گفتم : اى سيد من بر من گران است كه بدون اذن شما وارد منزل ميشوم و ليكن چون مأمور هستم چاره ندارم ، حضرت فرمود :
وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ
.
( 1 ) 10 - ابو الطيب يعقوب بن ياسر ميگفت : متوكل به اطرافيانش اظهار ميكرد ، واى بر شما من از وضع ابن الرضا به تنگ آمدهام ، هر چه كوشيدم وى با من در مجلس بزم و عشرت شركت كند و با من هم صحبت شود امتناع مىكند ، يكى از همنشينانش گفت : اگر ابن الرضا به حرف شما گوش نميدهد اينك برادر او موسى را كه اهل هوا و هوس است دعوت كنيد تا با شما در مجالس شركت كند ، و اين قضيه در ميان مردم فاش مىشود و آنان فرق بين آن دو برادر نخواهند گذاشت و برادرش را هم متهم خواهند كرد و بوى دل نخواهند بست .
متوكل گفت : بنويسيد او را با احترام در اينجا حاضر كنند ، متوكل امر كرد بنى هاشم و تمام فرماندهان و طبقات مختلف مردم در هنگام ورود از وى استقبال كنند ، و دستور داد املاكى را هم بوى واگذار كردند و منزلى هم براى وى ساختند و خوانندگان