با گروهى به غذا خوردن مشغول بودند ، و براى اين جهت فرصت نشد كه پيغام شتربان را برسانم ، فرمودند : يا ابا هاشم غذا بخوريد و با دست خود غذاء جلو من گذاشت ، و بلافاصله بدون اينكه من سخنى بگويم به يكى از غلامان خود فرمود : شتربانى كه اكنون در خانه است دعوت كن و او را در نزد خود نگهدار .
( 1 ) 5 - ابو هاشم گويد : روزى به اتفاق آن حضرت وارد باغى شديم ، عرض كردم :
قربانت گردم من به خوردن انجير خيلى حريص هستم ، اينك دعا كنيد تا خداوند مرا از كثرت اكل انجير آسوده سازد ، پس از چند روز فرمود : يا ابا هاشم خداوند محبت اكل انجير را از دلت بيرون كرد ، و بعد از اين از انجير بسيار بدم مىآمد .
( 2 ) 6 - معلى بن محمد گويد : پس از چند روز كه از وفات حضرت رضا عليه السّلام گذشته بود پسرش ابو جعفر از منزل بيرون شد ، من به قد و قامت وى نگاه ميكردم تا او را براى اصحاب خودمان معرفى كنم ، در اين هنگام حضرت جواد عليه السّلام نشستند و فرمودند :
اى معلى خداوند به امامت هم مانند نبوت احتجاج كرده و گفته :
وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا
.
( 3 ) 7 - مطرفى گويد : حضرت رضا هنگامى كه از دنيا رفتند من چهار هزار درهم از وى طلب داشتم ، و جز خودم كسى از آن اطلاع نداشت ، يكى از روزها ابو جعفر دنبال من فرستادند و مرا احضار كردند ، هنگامى كه خدمتشان رسيدم فرمود : پدرم از دنيا رفت و چهار هزار درهم به شما بدهكار بود ، گفتم آرى چنين است ، حضرت دست به زير مصلاى خود بردند و مقدارى دينار به من دادند كه قيمت آنها در آن وقت چهار هزار درهم بود .
( 4 ) 8 - يكى از فرزندان موسى بن جعفر گويد : من در مدينه بودم و در اين هنگام كه حضرت ابو الحسن در خراسان بودند ، نزد ابو جعفر جواد زياد تردد مىكردم ، خويشاوندان و اعمام وى هم با او تردد ميكردند ، يكى از روزها جاريهاى را احضار كردند و گفتند : به اعمام و خويشاوندان من بگوئيد براى عزادارى خود را مهيا كنند .
هنگامى كه همگان متفرق شدند گفتم از وى بپرسم ماتم و عزاى آنها براى چيست ؟ ،