تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إعلام الورى بأعلام الهدي ( زندگانى چهارده معصوم ع ) ( فارسي ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
گفتم : داستانت از چه قرار است ، گفت : من در شام بودم و در محلى كه ميگويند سر حسين بن علي نصب شده به عبادت اوقات ميگذراندم ، در يكي از شبها كه در محراب مشغول عبادت بودم ناگهان شخصى را ديدم كه در مقابلم ايستاده هنگامى كه بر وى نظر افكندم گفت : برخيزيد ، من از جاى خود حركت كردم ، و مقدارى با وى راه كه رفتم ناگهان خود را در مسجد كوفه يافتم . اين مرد از من پرسيد ميداني اينجا كجا است ؟ گفتم : اين جا مسجد كوفه است ، در اين هنگام وى به نماز مشغول شد و من هم به نماز پرداختم ، پس از مدتى از مسجد كوفه بيرون شديم و چون مقدارى راه رفتيم ناگهان خود را در مسجد حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله ديدم ، وى بر پيغمبر سلام كرد و به نماز مشغول شد و من هم به نماز مشغول شدم ، و پس از اين از اين جا هم بيرون شديم و بعد از اندكى به مكه رسيديم ، و در آن جا بطواف پرداختيم . ( 1 ) بعد از طواف از مكه بيرون شديم ، و بار ديگر در محل اول خود رسيديم ، ناگهان آن مرد از نظرم ناپديد شد ، و من تا يك سال از اين قضيه در تحير بودم ، يك سال كه از اين قضيه گذشت بار ديگر وى را مشاهده كردم و از ديدنش خوشوقت گرديدم ، او مرا بطرفش دعوت كرد و بلافاصله خدمت او رسيدم ، و بار ديگر همان جريان سال گذشته تكرار شد . هنگامى كه خواست در شام از من مفارقت كند گفتم : به حق خداوندى كه اين نيرو و قدرت را در اختيار تو گذاشته بايد خودت را معرفى كنى ، فرمود : من محمّد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين بن علي بن ابى طالب عليهم السّلام هستم ، و من اين موضوع را با يكى از افرادى كه بين من و او رابطه بود و خبرهاى مرا براى وى ميبرد در جريان گذاشتم ، و اين مطلب بعد از اين فاش شد و به گوش محمّد بن عبد الملك زيات رسيد و او هم دستور داد مرا از شام دست و پا بسته آوردند و در اين جا زندانى كردند . گفتم من مجاز هستم عين قضيه و داستانت را با محمد بن عبد الملك در ميان گذارم گفت : مانعى ندارد ، من جريان او را نوشتم و به محمّد بن عبد الملك اطلاع دادم ، وى در پشت نامه نوشت آن كس كه تو را از شام بكوفه برد و از آن جا به مدينه و از مدينه به