مكه و بار ديگر به شام برگردانيد ، قادر است تو را از زندان آزاد كند .
علي بن خالد گويد : من از اين جريان بسيار محزون شدم و با حالت اندوهگين به طرف وى برگشتم ، و تصميم گرفتم صبح زود نزد او بروم و از جريان كار وى را مطلع كنم ، صبح زود به طرف زندان حركت كردم تا او را بصبر و شكيبائى دعوت كنم ، ناگهان مشاهده كردم لشكريان و پاسبانان و گروهى از مردمان در پيرامون زندان اجتماع كردهاند و همگان در حال اضطراب بسر مىبرند ، من از جريان قضيه پرسيدم ، گفتند : مرديكه ادعاى پيغمبرى ميكرد و در اين زندان در بند و زنجير بود از ديشب گم شده ، اينك معلوم نيست كه بر زمين فرورفته و يا پرندگان وى را ربودهاند ، علي بن خالد زيدى مذهب بود ، هنگامى كه اين داستان را مشاهده كرد از مذهب خود دست كشيد و به امامت حضرت جواد معتقد شد .
( 1 ) 2 - داود بن قاسم جعفرى گويد : بر حضرت جواد عليه السّلام وارد شدم ، و با من سه نامه بود كه نويسندهء آنها را فراموش كرده بودم ، و از اين جهت بسيار محزون شدم ، حضرت يكى از آن نامهها را از من گرفت و فرمود : اين مربوط به ريان بن شبيب است ، و ديگرى را برداشتند و فرمودند : اين از محمّد بن حمزه است ، و سومى را برداشتند و فرمودند :
اين هم از فلان كس است ، من از اين جهت مبهوت شدم ، حضرت نگاهى به من كردند و تبسم فرمودند .
( 2 ) 3 - ابو هاشم جعفرى گويد : حضرت ابو جعفر عليه السّلام سيصد دينار به من دادند و فرمودند : اينها را به بعضى از بنى اعمام ما بدهيد ، و ليكن وى به شما خواهد گفت :
مرا به كسى معرفى كن كه با اين دينارها از وى مقدارى اثاثيه بخرم ، شما هم او را راهنمائى كنيد ، راوى گويد : من هنگامى كه دينارها را به وى دادم عين آن پيشنهاد را به من كرد و من هم گفتار او را اجابت كردم .
( 3 ) 4 - ابو هاشم گويد : شتربانى به من گفت : با حضرت جواد عليه السّلام در بارهء من گفتگو كنيد تا كارى به من واگذار كند ، من هنگامى كه خدمت آن جناب رسيدم وى
إعلام الورى بأعلام الهدي ( زندگانى چهارده معصوم ع ) ( فارسي ) — صفحة 463
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٤٦٣