( 1 ) 9 - عبد الرحمن بن ابى نجران و صفوان بن يحيى گويند : حسين بن قياما واسطى كه از رؤساء واقفيه بود نزد ما آمد و بوسيله ما از حضرت رضا اذن ورود خواست ما هم درخواست وى را عرضه داشتيم و مورد قبول هم واقع شد ، هنگامى كه مقابل آن جناب قرار گرفت عرض كرد : شما امام هستى ؟ فرمود آرى گفت : من گواهى مىدهم كه تو امام نيستى .
حضرت رضا عليه السّلام مدتى سرش را پائين انداخت و سپس سرش را بلند كرد و گفت از كجا دانستى كه من امام نيستم ، عرض كرد : ما از حضرت صادق عليه السّلام روايت داريم كه وى فرمود : امام عقيم نميشود ، شما اكنون چندين سال از عمرت ميگذرد هنوز اولاد ندارى .
حضرت بار ديگر سرش را پائين انداخت و پس از مدتى سر خود را بلند كرد و فرمود : به خداوند سوگند چند روز و شبى از عمرم نخواهد گذشت كه خداوند فرزندى به من عنايت خواهد كرد ، عبد الرحمن گويد : ما اين روز را حساب كرديم يك سال نگذشت كه خداوند ابو جعفر را به آن حضرت مرحمت كرد .
( 2 ) 10 - عبد اللَّه بن عبد الرحمن معروف بصفوانى گويد : قافلهاى از خراسان به طرف كرمان حركت ميكرد در بين راه قطاع الطريق راه را بر آنان گرفتند و اموال آنها را اخذ نمودند ، در ميان قافله مردى بود كه بكثرت مال و منال شهرت داشت ، دزدان وى را گرفتند و در ميان برف گذاشتند و دهانش را پر از برف كردند .
در اين هنگام دهان اين مرد فاسد شد و زبانش از سخن گفتن باز ماند ، پس از اينكه به خراسان مراجعت كرد و شنيد حضرت رضا عليه السّلام به طرف خراسان حركت كرده و اكنون در نيشابور است ، وى شبى در خواب ديد كه گويا مردى بوى ميگويد :
فرزند رسول خدا اكنون وارد خراسان شده و از وى داروى شفا بخشى بگير تا از آن سود ببرى .
گويد : مثل اينكه من خدمت حضرت رسيدم و از مرضم از وى پرسشى كردم ، فرمود : مقدارى كمون و سعتر و نمك بگير و آنها را با هم ممزوج كن ، پس از اين دو بار
إعلام الورى بأعلام الهدي ( زندگانى چهارده معصوم ع ) ( فارسي ) — صفحة 434
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٤٣٤