كه با خود آورده بودى ، من گرفتم و جوابهاى خود را بطور كامل مشاهده كردم .
( 1 ) 2 - ابو طالب نباجى گويد : حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله را در خواب ديدم كه در نباج فرود آمده بود ، و در مسجدى كه حجاج در آن ساكن ميشدند منزل كرده بود ، مثل اينكه خدمت حضرت رسيدم و پس از اينكه بر وى سلام نمودم مقابلش ايستادم ، در مقابل آن حضرت طبقى از نخلهاى مدينه گذاشته بودند كه در آن خرماى صيحانى وجود داشت .
گويا مىبينم كه حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله يك مشت از آن خرما را برداشت و به من مرحمت فرمود ، من خرماها را شمردم هژده دانه بود ، من اين طور تفأل زدم كه هژده سال ديگر از عمرم باقى است ، پس از اينكه بيست روز از اين قضيه گذشت در زمينى كه براى زراعت آماده ميكردم بودم ، ناگهان كسى آمد و مرا به تشريف فرمائى ابو الحسن رضا عليه السّلام از مدينه مژده داد ، هنگامى كه آمدم ديدم حضرت در مسجد جلوس فرموده و مردم با شتاب به طرف مسجد ميروند .
من هم با شتاب خود را به مسجد رساندم ، ناگهان مشاهده كردم وى در همان جايى قرار گرفته كه حضرت رسول را در خواب در همان مكان ديدم ، و در زيرش حصيرى بود مانند همان حصيرى كه پيغمبر روى آن جلوس فرموده بود ، و در مقابلش طبقى گذاشته بودند كه خرماى صيحانى هم در درون آن قرار داشت .
من جلو رفتم و سلام كردم ، وى مرا به طرف خود دعوت كرد ، و يك مشت از آن خرماها را به من داد ، من شمردم ديدم همان عدديست كه حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله در خواب به من داده بودند ، عرض كردم : زيادتر مرحمت فرمائيد ، فرمود : اگر حضرت رسول زيادتر بشما داده بود ما هم به همان اندازه ميداديم .
( 2 ) 3 - سعد بن سعد گويد : حضرت رضا عليه السّلام بسوى مردى نگاه كردند و فرمودند :
وصيت كنيد ، و براى مرگ ، خود را آماده نمائيد ، اين مرد پس از سه روز درگذشت .
( 3 ) 4 - يحيى بن محمّد بن جعفر گويد : پدرم مرض سختى پيدا كرد ، حضرت رضا عليه السّلام براى عيادت وى آمدند ، عمويم اسحاق نشسته بود و گريه ميكرد ، حضرت به طرف او
إعلام الورى بأعلام الهدي ( زندگانى چهارده معصوم ع ) ( فارسي ) — صفحة 432
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٤٣٢