اشاره كردند و فرمودند : چرا عمويت گريه مىكند ؟ گفتم : مىترسد وى از دنيا برود ، فرمود : شما غصه نخوريد بلكه اسحاق زودتر از وى خواهد مرد ، گويد بعد از چندى پدرم بهبودى يافت و اسحاق درگذشت .
( 1 ) 5 - معمر بن خلاد گويد : ريان بن صلت گفت : از حضرت رضا عليه السّلام براى من اذن بگيريد تا خدمت او برسم و سلام عرض كنم ، من دوست دارم وى از جامهء مخصوص خود مرا بپوشاند ، و از دراهمى كه بنام وى سكه زدهاند به من مرحمت كند ، من خدمت حضرت رسيدم ، وى ابتداء فرمود : ريان بن صلت ميخواهد بيايد نزد ما و از ما لباس و دراهم بگيرد ، من اذن ورود بوى دادم ، او هم خدمت آن جناب رسيد و از وى لباس و دراهم گرفت .
( 2 ) 6 - حسين بن موسى بن جعفر « 1 » گويد : ما گروهى از جوانان بنى هاشم پيرامون حضرت رضا عليه السّلام را گرفته بوديم ، كه ناگهان جعفر بن عمر علوى با هيئت نامطلوبى از نزد ما گذشت ، ما از اين وضع كه وى بر خود گرفته بود خنديديم ، حضرت رضا عليه السّلام فرمود :
شما به همين زودى او را ثروتمند و كثير الاتباع خواهيد ديد ، يك ماه از اين واقعه نگذشت كه جعفر حاكم مدينه شد و زندگانى او مرتب گرديد ، هنگامى كه از نزد ما عبور ميكرد غلامان و خدمتگزاران در خدمتش بودند .
( 3 ) 7 - حسين بن بشار گويد : حضرت رضا عليه السّلام فرمود : عبد اللَّه محمّد را خواهد كشت ، عرض كردم : عبد اللَّه بن هارون محمد بن هارون را خواهد كشت ؟ فرمود : آرى عبد اللَّه ابن هارون كه اكنون در خراسان است ، محمّد بن زبيده را كه اينك در بغداد است خواهد كشت .
( 4 ) 8 - موسى بن مهران گويد : حضرت رضا عليه السّلام را ديدم در مدينه بهرثمة بن اعين نگاه ميكرد ، و ميفرمود : گويا مىبينم او را به مرو بردهاند و در آنجا وى را گردن زدهاند ، و مطلب همانطور كه حضرت فرموده بود انجام گرفت .
هامش
( 1 ) مقصود جعفر بن محمد بن عمر بن الحسن بن على بن عمر بن على بن الحسين عليهما السلام است .