آنها را نهى كرد ، سپس پرسيد اين مرد عمرى در كجا زندگى مىكند ، عرض كردند :
وى در يكى از نواحى مدينه به كشت و زرع مشغول است .
حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام بر الاغى سوار شدند و به طرف مزرعهء اين مرد رفتند هنگامى كه به مزرعه او رسيد با الاغ داخل مزرعه او شد ، عمرى فرياد زد زراعت ما را پاى مال نكن ، حضرت به سخنان او توجهى نكرد و با الاغ خود از ميان مزارع گذشت تا خود را به او رسانيد ، سپس از الاغ پائين شد و در نزد او جلوس فرمود ، و با وى به شوخى و خنده پرداخت .
پس از اين فرمود : چه اندازه به شما ضرر رسيد ؟ گفت : صد دينار ، فرمود :
ميخواستى چه اندازه از اين مزرعه حاصل بردارى ؟ گفت : من علم غيب نميدانم فرمود : چه اندازه اميدوار بودى ؟ گفت : سيصد دينار ، در اين هنگام كيسهاى را كه سيصد دينار در آن بود به آن مرد عمرى داد و فرمود : اين را بگير و زراعت هم در جاى خود هست و خداوند به همان اندازه كه آرزو دارى به شما خواهد داد .
مرد عمرى از جايش برخاست و از پيشانى حضرت بوسيد و گفت : از لغزشهاى من درگذريد ، موسى بن جعفر عليهما السّلام تبسمى كرد و پس از آن مراجعت كرد ، هنگامى كه مراجعت به مسجد فرمود ، مشاهده نمود عمرى در مسجد نشسته ، چشم او كه بر حضرت افتاد گفت : «
اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ
» .
راوى گويد : در اين هنگام رفقايش به طرف او رفتند و گفتند : قضيه چيست ؟
تو كه بر خلاف اين عقيده داشتى ! گفت : شما شنيديد كه من اكنون چه گفتم ، وى در اين موقع با رفقايش در بارهء حضرت به گفتگو پرداخت ، موسى بن جعفر از مسجد بيرون شد بمنزلش رفت ، و به اشخاصى كه ميگفتند عمرى را بكشيم فرمود : كدام يك از اين دو مطلب بهتر است ، كشتن او ؟ يا كارى را كه من اكنون انجام دادم ، و او را از رفتارش برگردانيدم ؟ .
( 1 ) 2 - روات نقل كردهاند كه حضرت موسى بن جعفر دويست دينار تا سيصد دينار به اشخاص مرحمت ميكرد ، و كيسههاى پولى كه امام عليه السّلام انفاق مىنمود بعنوان ضرب