( 1 )
46 - غزوهء حنين :
( 2 ) به حضرت خاتم النبيين صلى اللَّه عليه و آله اطلاع دادند كه « هوازن » عدهء زيادى را جمع كردهاند ، و در مغز خود انديشههائى دارند ، در اين هنگام پيغمبر مطلع شده بود كه صد عدد زره در نزد صفوان بن اميه وجود دارد ، پيغمبر از وى درخواست كه آن زرهها را به آن جناب بدهد ؛ صفوان گفت : تصميم دارى اين زرهها را از من غصب كنى ؟ حضرت فرمود : من بطور عاريه مضمونه از شما ميگيرم .
صفوان گفت : زرهها را بشما مىدهم ، پيغمبر پس از اينكه زره را از صفوان گرفتند به اتفاق دو هزار نفر از مكه و ده هزار نفر هم كه قبلا با او بودند از مكه خارج شدند ، يكى از اصحاب حضرت رسول گفت : هيچ جماعتى بر ما غلبه نخواهند كرد ؟ پيغمبر از اين گفته ناراحت شد ، و در اين هنگام اين آيات شريفه نازل شد :
وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ
تا آخر آيات كه در بارهء غزوهء « حنين » رسيده است .
مالك بن عوف نصرى با ياران خود از قبائل قيس و ثقيف به طرف حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله آمدند ، پيغمبر أكرم عبد اللَّه بن ابى حدرد را براى اطلاع از حالات كفار عرب به طرف آنان فرستادند ، عبد اللَّه شنيد ابن عوف ميگويد : اى گروه هوازن شما از تيزرو ترين افراد عرب و با استعدادترين آنان هستيد ، اين مرد - يعنى حضرت رسول - با جماعتى كه اهل جنگ و قتال باشند روبرو نگرديده .
اكنون شما كه از دلاوران عرب و كار آزموده هستيد ، هنگامى كه با او برخورد كرديد غلاف شمشيرها را بشكنيد و يك بار بر او و اصحابش حمله كنيد ، ابن ابى حدرد كه اين گفتهها را از وى شنيد به طرف پيغمبر آمد و آنها را براى آن جناب بازگو نمود ، عمر گفت : يا رسول اللَّه ! به گفتههاى اين مرد توجه نكنيد ، پيغمبر فرمود : يا عمر شما را خداوند پس از گمراهى و ضلالت هدايت كرد ولي ابن ابى حدرد مردى است راستگو ، و صادق القول .
( 3 ) حضرت صادق عليه السّلام فرمود : دريد بن صمه كه پير مرد بزرگى بود با هوازن