تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إعلام الورى بأعلام الهدي ( زندگانى چهارده معصوم ع ) ( فارسي ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
در پناهگاههاى بيابان خود را مخفى كرده بودند ، و ناگهان جماعتى از آنان در حالى كه شمشير و عمود و نيزه در دست داشتند بر ما حمله كردند ، و مسلمين فرار نمودند و به طرف مكه مراجعت كردند ، و كسى متوجه كسى نشد ، و حضرت رسول نيز به طرف راست رو آوردند و نه نفر از خويشاوندانش كه همه از فرزندان عبد المطلب بودند ، پيرامون او گرفتند . در اين هنگام مالك بن عوف به طرف پيغمبر آمد و گفت : محمد را به من نشان دهيد ، هنگامى كه وى حضرت رسول را شناخت به آن جناب حمله آورد ، و مالك مردى دراز قد و كم عقل بود ، يكى از مسلمين با او روبرو شد و بدست مالك كشته شد ، بعضى گفته‌اند : اين مقتول ايمن بن ام ايمن بوده است . پس از اين جريان مالك بن عوف اسب خود را نهيب زد تا به حضرت رسول حمله كند ، ولى اسب او از جاى خود حركت نكرد ، در اين وقت كلدة بن حنبل برادر امى صفوان بن اميه كه هنوز جزء مشركين بود فرياد زد : امروز سحر باطل شد ! صفوان گفت : خاموش باش ! خداوند دهانت را بشكند ، اگر من در زير فرمان مردي از قريش واقع شوم بهتر است از اينكه تابع مردى از هوازن قرار گيرم . ( 1 ) محمّد بن اسحاق گفت : شيبة بن عثمان در جنگ حنين گفت : من اكنون خون پدرم را كه در جنگ احد كشته بود از محمد خواهم گرفت ، هنگامي كه اراده كردم او را بكشم ، ناگهان چيزى بطرفم آمد و دلم را پوشانيد و قدرت اراده را از من سلب كرد ، و دانستم كه به كشتن محمد دسترسى نيست . ( 2 ) عكرمه از شيبة روايت مىكند كه او گفت : هنگامى كه محمد را ديدم بدون يار و معين و تنها مانده است ، از پدر و عمويم كه در دست علي و حمزه كشته شده بودند ياد كردم و ارادهء كشتن وى را نمودم تا قصاص خود را از وى بگيرم ، در اين هنگام از طرف راست بر وى حمله آوردم ، ناگهان متوجه شدم عباس بن عبد المطلب در حالى كه زره سفيدى پوشيده بود بالاى سر محمد ايستاده و گرد و غبار را از وى دور ميكرد .