شيبه گويد : با خود انديشيدم كه عمويش از وى محافظت مىكند ، و من از طرف راست نخواهم توانست خود را به وى برسانم ، و لذا از پشت سر او را مورد حمله قرار دادم ، و اندكى مانده بود كه با شمشير خود وى را پاره پاره كنم در اين هنگام يك پاره آتش به طرف من آمد و بين ما را فاصله داد ، من از ترس اينكه سوخته نشوم دست خود را بصورتم گذاشتم و به پشت سر برگشتم .
پس از اين جريان محمد متوجه من شد و گفت : يا شيبة ! نزديك من بيا ، و فرمود : خداوندا شيطان را از وى دور كن ، شيبه گفت : من دست از چشم و صورت خود برداشتم ، و در اين هنگام محمد از چشم هم نزد من عزيزتر و محبوبتر بود و بعد فرمود : اينك با كفار جنگ كن .
( 1 ) موسى بن عقبه گفت : حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله در حالى كه بر استرى سوار بود بالاى آن ايستاد و دستهاى خود را بلند كرد و فرمود : خداوندا وعدهء خود را در بارهء من انجام بده پروردگارا سزاوار نيست كه كفار عرب بر ما غلبه كنند ، پس از اين اصحاب خود را مورد مذمت و سرزنش قرار داد ، او گفت : اى كسانى كه با من بيعت كرديد تا پاى جان فداكارى كنيد ، اينك خداوند را در نظر بگيريد ، و پيغمبر را تنها نگذاريد .
گفتهاند : كه حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله ميفرمود : اى يارىكنندگان رسول خدا ، اى فرزندان خزرج ، پس از اين عباس بن عبد المطلب را امر كرد تا مردم را به طرف او دعوت كند ، بعد از اين اصحاب يكى پس از ديگرى به طرف پيغمبر رو آوردند و روايت شده كه پيغمبر ميفرمود : اكنون تنور جنگ گرم شده است و نيز ميفرمود :
أنا النبىّ لا كذب * أنا ابن عبد المطلب
( 2 ) سلمة بن اكوع گويد : پيغمبر اكرم از استر خود پائين آمد و مقدارى خاك از زمين برداشت ، و به طرف اعراب پاشانيد و فرمود : كور باد چشمها ! ، از آن خاك به چشم همهء آنان فرو رفت و آنها فرار كردند ، مسلمانان دنبال اعراب هوازن را گرفتند و عدهاى از آنها را كشتند ، و زنان و فرزندان و شتران و گوسفندان آنان را گرفتند .