فرمان داد تا گرداگرد آن درخت بكارند و با دولاب آب نهر را به درون آن كشيد .
مسجد جامع را تعمير كرد و بناى صومعهء ( المناره ) خود را تكميل نمود . اين مسجد را پدرش كمى پيش از وفاتش پى افكنده بود . چون بهار دررسيد لشكرها را از اطراف فراخواند تا جنگ از سر گيرد .
پيش از آنكه لشكر در حركت آورد مجلس مشاورهاى ترتيب داد تا بهترين موضع را براى حمله بررسى كنند . در اينحال قاصدى از سوى پادشاه قشتاله برسيد كه خواستار پيمان صلح و ترك مخاصمه شده بود . خليفه پيشنهاد پادشاه را رد كرد « 20 » . و رأى بر اين قرار گرفت كه به ناحيهء جوف يعنى ناحيهء استرمادوره لشكر برد تا اراضيى را كه مسيحيان زين پيش تصرف كرده بودند بازستانند . خليفه در نيمهء ماه جمادى الاول سال 592 ه / نيمه آوريل سال 1196 م لشكر از اشبيليه بيرون آورد و رهسپار شمال شد و به سوى قلعهء منتانجش پيش راند . اين دژ يكى از مستحكمترين دژهاى منطقهء بطليوس بود . پادگان دژ چون از فرارسيدن لشكر موحدين خبر يافت امان خواست و تسليم شد .
خليفه ، ابو عبد الله بن صناديد را فرمان داد كه ساكنان دژ را به منطقهء امنى برساند ولى در آغاز راه جمعى از اوباش عرب بر آنان دستبرد زدند و زنان و كودكان را اسير كردند .
خليفه از اين جسارت بههم برآمد و فرمود تا متجاسرين را بگيرند و زندانى كنند و زنان و كودكان را به صاحبانشان بازگردانند .
سپاه موحدين آهنگ ترجاله نمود . اين شهر مركز مرز شمالى بود ، واقع در شمال شرقى منتانحش و مشرق شهر قاصرش . ساكنانش كه همه مسيحى بودند هنگامى كه از نزديك شدن موحدين خبر يافتند شهر را ترك نمودند . موحدين ترجاله را گرفتند و به تعقيب ساكنانش پرداختند بسيارى را كشتند و بسيارى از زنان را اسير كردند . سپس بر سانتاكروث كه در نزديكى ترجاله بود حمله كردند . پادگان آن گريخته بود . آنگاه از رود تاجه گذشتند و رهسپار شمال شدند تا به شهر بلاسنثيا رسيدند . اين شهر را
هامش
( 20 ) . الرسالة الخامسه و الثلاثون من رسائل الموحديه ، ص 231 .