588 ه به مراكش بازگرديد . در سال 589 ه فرمان داد دژ عظيمى در خارج اشبيليه بسازند كه منزلگاه مجاهدين شود . اين دژ بعدها حصن الفرج نام گرفت .
در سال 588 ه در بلاد زاب در جنوب افريقيه شورشى عظيم پديد آمد . رهبر اين شورش مردى بود به نام الاشل . از روايات موحدى چيزى كه شخصيت او را روشن سازد به دست نمىآيد . آنچه معلوم مىشود اين است كه مردم را به خود دعوت مىكرد . گروهى از اعراب و مردم ديگر آن منطقه گردش را گرفتند . به پيروان خود مىگفت كه خبر قيام او در كتب دينى آمده است . بدينگونه كارش بالا گرفت . ابو يوسف يعقوب ، السيد ابو زكريا والى بجايه را فرستاد تا او را دستگير كند . چون ابو زكريا با لشكر خود برفت ، او به درون صحرا رفته بود و ابو زكريا در جايى نشانى از او نيافت .
در اينحال جماعتى از اعراب باديهنشين گرد آمدند تا راه بر او بربندند و لشكرگاهش را تاراج كنند ولى به وعده و وعيد خود را از چنگ آنان برهانيد .
چون از اشل نشانى نيافت كوشيد تا اعراب را به مال بفريبد ولى از اين كار سودى نبرد . بعضى از ثقاة خبر آوردند كه اشل را بر كرسى زعامت ديدهاند كه جامههاى فاخر بر تن داشته و عمامهاى سبز بر سر بسته و شمشيرى مرصع روى زانوى خود نهاده است و جمع كثيرى از اصحابش گرد او را گرفتهاند و او به زبان شهرى با آنان سخن مىگويد .
السيد ابو زكريا بار ديگر دست به سوى اعراب دراز كرد ، باشد كه اين مكان را به او نشان دهند . ولى اعراب همواره او را فريب مىدادند . ابو زكريا به ناچار به قلعهء بنى حماد از اعمال بجايه رفت . در آنجا طعامى ترتيب داد و اعراب را صلا داد . چون به داخل قلعه درآمدند فرمان داد درها را ببندند . سپس پسرانشان را دستگير كرد و سران را فراخواند و سوگند خورد كه اينان را آزاد نخواهد كرد مگر آنكه او را به مكان نهانى اشل راه نمايند . اعراب گفتند نمىتوانيم به كسى كه به ما پناه آورده است غدر كنيم . ابو زكريا گفت كه ناچار است بهجاى سر او سر فرزندان ايشان را به نزد خليفه به مراكش فرستد . در اينحال مادران بانگ و خروش كردند و ميان ايشان و پدران خلاف افتاد . اشل چون از ماجرا خبر يافت خواست از آنجا كه بود بهجاى ديگر گريزد . در اين
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 148
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص١٤٨