از توزر به قفصه راندند . در آنجا جمع كثيرى از ياران ميورقى و همپيمان او از غزها بودند . اينان در شهر موضع گرفتند . موحدين شهر را محاصره كردند و همهء مزارع و بيشهها و نخلستانهاى اطراف آن را بريدند و از چوب آنها برج بلندى كه هفت طبقه داشت در برابر شهر ساختند و تيراندازان از آن فرارفتند و آن را تا پاى بارو پيش آوردند و شهر را زير باران سنگهاى منجنيق و تير گرفتند . مردم شهر پس از نبردى دريافتند كه ياراى پايدارىشان نيست . شبهنگام اعيان شهر از شهر بيرون آمدند و نزد خليفه المنصور شدند و امان خواستند . پس از مشورت رأى بر اين قرار گرفت كه ساكنان اصلى شهر و غربا و غزان را امان دهند ولى اهالى ميورقه و وابستگان ايشان را امان ندهند . بر اين اتفاق كردند . ديگر روز همهء مردم شهر را فرمان دادند كه از پيران تا جوانان نوخاسته بيرون آيند و در شهر جز زنان و كودكان كس باقى نماند . در خارج شهر مردم را شناسايى كردند . اهل شهر را جدا كردند و اجازه دادند به شهر بازگردند .
سپاهيان و ديگر كسان را كه به نحوى با لشكر رابطه داشتند ، از جمله ابراهيم بن قراتكين سردار غزان را كه از مصر آمده بود و نيز ميورقيان را به يكسو بردند و همه را بند برنهاده به برج بزرگ فرستادند . پس از نماز ظهر همه را به محضر خليفهء موحدى ابو يوسف يعقوب المنصور حاضر آوردند . به فرمان او همه را كشتند و پيكرهايشان را در حفرههايى كه كنده بودند انداختند .
المنصور پس از اين كشتار فرمان داد باروى قفصه را خراب كنند . اين واقعه بنا به قول ارجح در اوايل ماه ذو القعدهء سال 583 ه / ژانويه سال 1187 م اتفاق افتاد .
در آن هنگام كه المنصور در كنار باروهاى قفصه بود ، قراقوش نامه فرستاد و اظهار اطاعت كرد و به « توحيد » داخل شد و گفت اگر توبهاش قبول شود در نهايت خضوع به نزد موحدين خواهد آمد . روز بعد نامهاى از ابو زيان زعيم غز و همتاى قراقوش و فرمانرواى طرابلس رسيد حاكى از اينكه تحت پرچم « توحيد » جاى گرفته و دعوت موحدين را در طرابلس و نواحى آن آشكار ساخته است . اين پيروزيها سبب شد كه آوازهء خليفه المنصور در سراسر افريقيه پيچيده شود و شعرا بدين مناسبت قصائد
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 129
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص١٢٩