و به رباط الفتح برند . چون به شهر وارد شد و مراسم استقبال و تحيت و تهنيت پايان گرفت ، نزد عثمان بن عبد العزيز كومى كس فرستاد و پيام داد كه آن دو برادر و عمش را اعدام كند . او نيز هر دو را گردن زد و در همان روز همهء كسانى كه در آن توطئهها با آن دو دست داشته بودند ، به قتل رسيدند . « 30 » بنا به قول المراكشى اين كشتار سبب شد كه اقوام و اقرباء خليفه كه او را پيش از اين به سبب برخى از اعمالش در اوان كودكى در اشبيليه به ديدهء تحقير مىنگريستند ، از او بترسند و دم برنياورند « 31 » .
چون خليفه ابو يوسف يعقوب المنصور به مراكش بازگرديد ، نظر در اوضاع اندلس كرد . در اين مدت كه او سرگرم حوادث مغرب بود در آنجا نيز اتفاقات مهم رخ داده بود كه سبب پريشانى خاطر او مىشد . پرتغاليها بر ولايات جنوب غربى تجاوز كرده و اكنون بر شلب و حوالى آن غلبه يافته بودند . قشتاليان نيز از سوى ديگر تا حوالى اشبيليه پيش آمده بودند . بدين علل المنصور را عزم اندلس و قلع و قمع متجاوزان مسيحى در دل پديد آمد . خليفه فرمان داد كه اعلان جهاد كنند تا مجاهدان و متطوعان به حضرت گرد آيند . از اطراف مغرب طوايف و قبايل بيامدند . سپس به عمال خود پيام داد كه ابزار و آلات نبرد مهيا سازند و آذوقه و علوفه فراهم آورند . سپس امارت اشبيليه را به پسر عم خود السيد ابو حفص يعقوب بن ابى حفص داد كه مورد اعتماد او بود . همچنانكه قبلا به پدرش ثقتى كامل داشت . و پسر عم ديگرش السيد ابو الحسن بن ابى حفص را امارت تلمسان داد و نيز امور خزائن و بسيج سپاه را به عهده او نهاد . « 32 »
هامش
( 30 ) . ابن عذارى البيان المغرب ، القسم الثالث ص 171 - 173 . المعجب ص 156 .
( 31 ) . المعجب ص 157 .
( 32 ) . ابن عذارى البيان المغرب ، القسم الثالث ص 174 .